ماندهفرهنگ مترادف و متضاد۱. الباقی، باقی، باقیمانده، بقیه، تتمه ۲. تفاوت ۳. دنباله ۴. بازمانده، خسته، درمانده، عاجز، فرسوده، کوفته ۵. مقیم ۶. باقی ۷. بیات
ماندهدیکشنری فارسی به انگلیسیdifference, excess, moldy, mustily, musty, owing, residue, spent, stale, tired
ماندهلغتنامه دهخدامانده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) توقف کرده . درنگ کرده . متوقف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و یا همچنان کشتی مار سارکه لرزان بود مانده اندر سناد. عنصری (یادداشت ا
ماندهگویش خلخالاَسکِستانی: manda دِروی: manda شالی: manda کَجَلی: manda کَرنَقی: manda کَرینی: manda کُلوری: manda گیلَوانی: manda لِردی: mânda
ماندهگویش کرمانشاهکلهری: küyana گورانی: küyana سنجابی: küyana کولیایی: küyana زنگنهای: küyana جلالوندی: küyana زولهای: küyana کاکاوندی: küyana هوزمانوندی: küyana
عرزاللغتنامه دهخداعرزال . [ ع ِ ] (ع اِ) خوابگاه شیر. || جای خواب پالیزبان در پالیز بر سر درخت و جز آن از ترس درندگان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سقیفه ٔ ناطور. (از اقرب
متخشملغتنامه دهخدامتخشم . [ م ُ ت َ خ َش ْ ش ِ ] (ع ص ) گوشت بوی گرفته . (آنندراج ). لحم متخشم ؛ گوشت مانده ٔ بوی گرفته . (ناظم الاطباء). و رجوع به تخشم شود. || بسیار مست . (اقرب
غابلغتنامه دهخداغاب . [ غا ب ب ] (ع ص ) شب مانده . از شب پیش مانده . بَیّوت . بیات (گوشت ، نان ). شب بر او گشته . گوشت یا نان یکشبه . (آنندراج ). لحم غاب ؛ گوشتی شب گذشته . (مه
غبیبلغتنامه دهخداغبیب . [ غ َ ] (ع اِ) سیلگاه کوچک و تنگ که در کوه یا در زمین ایجاد شود. || (ص ) گوشت شب مانده . (اقرب الموارد).
مغاکلغتنامه دهخدامغاک . [ م َ ] (اِ) گو باشد در زمین و لان نیز گویند. (فرهنگ اسدی ). از «مَغ» + «اک » (پسوند)... در اوراق مانوی (پارتی )، «مگ دگ » (سوراخ ، غار) = «مغادگ » . در