مانانلغتنامه دهخدامانان . (نف ) شبیه . ماننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): عُرَیقِطَة؛ جانورکی است عریض و جنبنده مانان به گوه گردان : ناقة مُعَلَّسَة؛ شتر ماده مانان به شتر نر.
معنانلغتنامه دهخدامعنان . [ م ُ ] (ع اِ) روشهای آب در وادی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مجاری آب در وادی . مُعُنات . (از اقرب الموارد). || جاهای روان شدن سیل و کرا
معنعنلغتنامه دهخدامعنعن . [ م ُ ع َ ع َ ] (ع ص ) حدیثی که در سند آن گویند روی عن فلان عن فلان و بعضی این را از مرسل شمرند. (نفایس الفنون ). در اصطلاح محدثان حدیثی که در سند آن گف
مالاندنفرهنگ مترادف و متضاد۱. مالش دادن ۲. صاف کردن، هموار ساختن، هموار کردن ۳. مجازات کردن، تنبیه کردن، گوشمالی دادن
تعتورلغتنامه دهخداتعتور. [ ت َ ع َ وُ ] (ع مص ) مانان یا منسوب گردیدن به ایشان [ قبیله ٔعتواره ] . (منتهی الارب ). مانا گردیدن به قبیله ٔ عتواره یا منسوب شدن به آنها. (ناظم الاطب
معلسةلغتنامه دهخدامعلسة. [ م ُ ع َل ْ ل َ س َ ] (ع ص ) شتر ماده ٔ مانان به شتر نر. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ماده شتر شبیه به شتر نر. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
حجت نویسلغتنامه دهخداحجت نویس . [ ح ُج ْ ج َ ن ِ ] (نف مرکب ) حکم نویس . نویسنده ٔ محکمه . منشی : بحجت نویسان دیوان خاک بجاوید مانان مینوی پاک .نظامی .
سفسوقةلغتنامه دهخداسفسوقة. [ س َ ق َ ] (ع اِ) میانه ٔ راه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و فیه سفسوقة من ابیه ؛ یعنی در روی شبه پدر وی است و به پدر خود مانان است . (منتهی الارب
نثرةلغتنامه دهخدانثرة. [ ن َ رَ ] (اِخ ) نام دو ستاره ٔ نزدیک یکدیگر از منازل ماه ، ومیان آنها فرق یک وجب و در آن اندکی سپیدی مانان به ابرپاره ، و آن بینی اسد است . (منتهی الارب