ماعزلغتنامه دهخداماعز. [ ع ِ ] (ع اِ) یک بز، واحد معز است کصاحب و صَحب ، مذکر و مؤنث در وی یکسان است . ماعزة، مؤنث و ج ، مواعز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). واحد معز یعنی یک بز،
ماعزفرهنگ انتشارات معین(عِ) [ ع . ] (اِ.) واحد معز. 1 - یک بز. 2 - پوست بز. 3 - مرد درشت پی استوار خل ق ت .
ماعضلغتنامه دهخداماعض . [ ع ِ ] (ع ص ) کسی که کار بر وی دشوار شده و خشمناک گردیده باشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).خشمناک و کسی که کار بر وی دشوار شده باشد. (آنندراج ).
معاذلغتنامه دهخدامعاذ. [ م ُ ] (اِخ ) ابن صرم خزاعی ، فارس خزاعة و از شعرای جاهلیت بود. وی اول کسی است که گفت : «زر غباً تزدد حباً». (از اعلام زرکلی چ 2 جزء 8 ص 167).
معاذلغتنامه دهخدامعاذ. [ م ُ ] (اِخ ) ابن عفراء صحابی است . (از منتهی الارب ).از بیعت کنندگان عقبه ٔ اولی است . نام پدر وی حارث بن رفاعة و نام مادرش عفراءبنت عبیدبن ثعلبة است .
ماعزةلغتنامه دهخداماعزة. [ ع ِ زَ ] (ع اِ) مؤنث ماعز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). مؤنث ماعز. ج ، مواعز. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماعز شود.
زبل الماعزلغتنامه دهخدازبل الماعز. [ زِ لُل ْ ع ِ ] (ع اِ مرکب ) پشکل بز. بیرونی آرد: پشک بز آماس سپرز را بنشاند و ورم زانو را اگر کهنه شده باشد تحلیل کند و طریق آن است که پشک بز را ب
ماعزةلغتنامه دهخداماعزة. [ ع ِ زَ ] (ع اِ) مؤنث ماعز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). مؤنث ماعز. ج ، مواعز. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماعز شود.
زبل الماعزلغتنامه دهخدازبل الماعز. [ زِ لُل ْ ع ِ ] (ع اِ مرکب ) پشکل بز. بیرونی آرد: پشک بز آماس سپرز را بنشاند و ورم زانو را اگر کهنه شده باشد تحلیل کند و طریق آن است که پشک بز را ب