ماستیلغتنامه دهخداماستی . (اِخ ) از دیههای مرو است . سمعانی آنرا ماستین آورده است . و نیز گویند که ماستی از قراء بخاراست . (از معجم البلدان ). و رجوع به ماستین شود.
ماستیلغتنامه دهخداماستی . (ص نسبی ) منسوب به ماست . آلوده به ماست : دست و دهانش ماستی شده است . || حرف برخورنده . متلک . حرف مفت . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).- ماستی به کس
ماستینیلغتنامه دهخداماستینی . [ ] (اِخ ) محمدبن عبداﷲبن عبدالرحمن قسام مکنی به ابوعبداﷲ و معروف به خنب (218-301) ازروات حدیث است . (از لباب الانساب ج 2 ص 82).
ماستینهلغتنامه دهخداماستینه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) شیراز. دوغی که شبت در آن کنند و در مشکی یا کیسه ای آویزند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). پینو. کشک . شیراز. اقط. (یادداشت به خط مر
چغراتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهماستی که آب آن را گرفته باشند؛ ماست چکیده: ◻︎ هم پنیر و نانهای روغنین / خمرهها چغراتهای نازنین (مولوی: لغتنامه: چغرات).
نوشماستdrinking yoghurtواژههای مصوب فرهنگستانمـاسـتی که گـرانروی آن را به حـدی کاهش دهند که در آن لخته وجود نداشته باشد