مازونلغتنامه دهخدامازون . (اِ) مازو را گویند. (آنندراج ). مازو. (فرهنگ رشیدی ). مازو را گویند و آن چیزی باشد که پوست را بدان دباغت کنند و زنان هم گاهی به جهت تنگی موضع مخصوص بکار
مأذونفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - اجازه داده شده . 2 - یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان .
مازونهلغتنامه دهخدامازونه . [ ن َ ] (اِخ ) شهری میان تنس و مستغانم در الجزایر به ساحل بحرالروم . (ابن بطوطه ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مأبونلغتنامه دهخدامأبون . [ م َءْ ] (ع ص ) متهم و صاحب قاموس گفته که لفظ مأبون در خیر و شرهر دو مستعمل می شود یقال هو مأبون بخیر او مأبون بشر، لیکن اگر آن را مطلق استعمال کنن
مأبونیلغتنامه دهخدامأبونی . [ م َءْ ] (حامص ) حالت و چگونگی مأبون . مأبون بودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مأبون شود.
مأتوناءلغتنامه دهخدامأتوناء. [ م َءْ ] (ع اِ) ج ِ اَتان که خر ماده باشد. (ازمنتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اسم جمع اَتان است . (از اقرب الموارد). و رجوع به اتان شود.
مأذونلغتنامه دهخدامأذون . [ م َءْ ] (ع ص ) اجازت و دستوری داده شده کسی را در چیزی . (منتهی الارب ). دستوری داده شده و مباح و رخصت داده شده . (ناظم الاطباء). اذن داده شده . اجازت
مازونهلغتنامه دهخدامازونه . [ ن َ ] (اِخ ) شهری میان تنس و مستغانم در الجزایر به ساحل بحرالروم . (ابن بطوطه ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
بغیشلغتنامه دهخدابغیش . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان مازون بخش حومه ٔ شهرستان نیشابور در 12 هزارگزی شمال نیشابور. دامنه . معتدل . سکنه ٔ آن 729 تن است . آب از رودخانه . محصول آن
اخرسلغتنامه دهخدااخرس . [ اَ رَ ] (اِخ ) القس . میخائیل الحلبی المازونی . او راست : اطیب المجانی فی حیاة یوسف کلدانی ، چاپ مطبعةالأدبیة بیروت بسال 1907م . (معجم المطبوعات ).
جالهلغتنامه دهخداجاله . [ ل ْ ل َ ] (ع ص ) قوم از خانمان رفته . (منتهی الارب ). جماعتی که از خانمان و وطن کوچ کرده باشند. (اقرب الموارد). جلای وطن کنندگان . || معرب لاتینی ، گال
مازلغتنامه دهخداماز. (اِ) مطلق چین و شکنج را گویند. (برهان ). چین و شکنج . (آنندراج ). چین و شکنج و تا و لا. (ناظم الاطباء). چین . نورد. پیچ و خم . شکن . کلچ . شکنج . تاب . (یا