مازرلغتنامه دهخدامازر.[ زَ ] (اِخ ) دهی میان اصبهان و خوزستان ، از آن است عیاض بن محمدبن ابراهیم ابهری مازری (منتهی الارب ).
مازرلغتنامه دهخدامازر. [ زَ ] (اِ) مازریون . (فهرست مخزن الادویه ). ذافنوبداس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ذافنی ویداس و ذافنبداس و مازریون در همین لغت نامه شود.
مازرلغتنامه دهخدامازر. [ زَ ] (اِخ ) نام شهری به اصقلیه (صقلیه ). (نخبة الدهر دمشقی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شهر کوچکی است در جزیره ٔ صقلیه (سیسیل ) (از وفیات الاعیان ). شه
مآزرلغتنامه دهخدامآزر. [ م َ زِ ] (ع اِ) ج ِ مِئزَر. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مئزر شود.
ماضرلغتنامه دهخداماضر.[ ض ِ ] (ع ص ) اسم فاعل از مضر و مضور. (از اقرب الموارد). || شیر ترش زبان گز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شیری زبان گز پیش از ستبر شدن . (از
مئزرلغتنامه دهخدامئزر. [ م ِءْ زَ ](ع اِ) چادر. ج ، مآزر. (منتهی الارب ). چادر و ازار وزیرجامه و فوطه و لنگی که بر کمر بندند. (ناظم الاطباء). ازار. فوطه . لنگ . چادر. (یادداشت ب
معذرلغتنامه دهخدامعذر. [ م ُ ع َ ذ ذَ ] (ع اِ) هر دو کرانه ٔ پیکان . || رخسار . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). || آن جزء از چانه که لجام از آن می گذرد. (ناظم الاطباء).
مازرالغتنامه دهخدامازرا. (اِ) نامی است که در رامیان به همیشک دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به همیشک شود.
مازریلغتنامه دهخدامازری . [ زَ ] (اِخ ) محمدبن علی بن عمرالمازری مکنی به ابوعبداﷲ (453-536 هَ . ق .)محدث و از فقهای مالکی است . وی به مازر (در جزیره ٔ صقلیه ) منسوب است . او راست
مازریونلغتنامه دهخدامازریون . [ زَ ] (اِ) دارویی است برای استسقای زقی ، مجرب است . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوایی است مجرب از برای دفع استسقا و آن
مازریونفرهنگ انتشارات معین(زَ) (اِ.) = ماذریون : درختچه ای است شیره دار شبیه به درخت سماق ، یک نوع از آن برگ های سفید و بزرگ دارد که مسهل است .
مازریلغتنامه دهخدامازری . [ زَ ] (اِخ ) محمدبن علی بن عمرالمازری مکنی به ابوعبداﷲ (453-536 هَ . ق .)محدث و از فقهای مالکی است . وی به مازر (در جزیره ٔ صقلیه ) منسوب است . او راست
ماذریونلغتنامه دهخداماذریون . [ ذَ ] (اِ) دارویی است . برای استسقا و قی مجرب است . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 403). نام گیاهی داروئی . (ناظم الاطباء). درختی است شیردار بقدر درخت سماق
مازرالغتنامه دهخدامازرا. (اِ) نامی است که در رامیان به همیشک دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به همیشک شود.
مازریونلغتنامه دهخدامازریون . [ زَ ] (اِ) دارویی است برای استسقای زقی ، مجرب است . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوایی است مجرب از برای دفع استسقا و آن
معزرونلغتنامه دهخدامعزرون . [ م َ زَ ] (معرب ، اِ) برساخته ازمازریون . (از دزی ج 2 ص 602). رجوع به مازریون شود.