مارافسانلغتنامه دهخدامارافسان . [ اَ ] (نف مرکب ) بمعنی مارافسار است که مارگیر... باشد. (برهان ). رجوع به مارافسا و مارافسای شود.
مأرلغتنامه دهخدامأر. [ م َءَ / م َءْرْ ] (ع مص ) تباه گردیدن زخم . || دشمنی اندیشیدن با کسی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مأرلغتنامه دهخدامأر. [ م َءْرْ ] (ع مص ) (از «م ٔر») پر کردن مشک را. || تباهی انداختن میان کسان و بر دشمنی انگیختن دشمنی کردن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموا
مارلغتنامه دهخدامار. (اِخ ) دهی از دهستان «برزاوند» شهرستان اردستان است که 168 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
مارلغتنامه دهخدامار. (فعل نهی ) مخفف میار است که نهی و منع از آوردن باشد. (از برهان ) .کلمه ٔ امر یعنی «میار». (ناظم الاطباء) : آنچه نخواهی که من به پیش تو آرم پیش من از قول و
مارلغتنامه دهخدامار. (اِ) حکام و امرای غرجستان را گویند همچنانکه پادشاه آنجا را شار خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) : درین دیار بهنگام شار و چندین مار پلنگ وار
جکش بهدرلغتنامه دهخداجکش بهدر. [ ج َ ش َ ب َ هََ رَ ] (اِخ ) یکی از دو نام مار افسانه یی منسوب به ستاره ٔ زحل در نزد هندوان و نام دیگرش «سَنَک » است . رجوع به تحقیق ماللهند ص 261 شو
بازیلیکلغتنامه دهخدابازیلیک . (اِ) نوعی از سوسمار امریکای مرکزی که مشابه به ایگوان است و دارای یک ستیغپشتی فلس دار میباشدو نیمه آبزی است . || مار افسانه ای که نگاه آن آدمی را میکشت
اژی دهاکواژهنامه آزاد(پهلوی) اژدهای بزرگ افسانه ای؛ نام دیگری برای ضحاک. نام وی در اوستا به صورت آژی داهاکا آمده است. آژی به معنای مار، و داهاک همان اژدهاک است.