ماریفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمانند مار کشنده بودن: ◻︎ اگر «ماری» و گژدمی بود طبعش / به صحراش چون مار کردند ماری (عسجدی: ۵۶). ماری کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] هلاک کردن؛ کشتن: ◻︎ اگر ماری و گ
ماریلغتنامه دهخداماری . (حامص ) مار بودن . زهرآگین بودن . گزنده بودن : ماری است گزنده طمع که ماران زین مار برند ای رفیق ماری .ناصرخسرو.
ماریلغتنامه دهخداماری . (اِخ ) دهی از دهستان زنجانرود است که در بخش مرکزی شهرستان زنجان واقع است و 314 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
ماریلغتنامه دهخداماری . [ ری / ری ی ] (ع اِ) گوساله ٔ سپید تابان بدن درست پشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گوساله ٔ سپید تابان بدن . (ناظم الاطباء). گوساله ٔ نرم و تابان بدن سفی
معریلغتنامه دهخدامعری . [ م َ را ] (ع اِ) آنچه برهنه باشد زنان را از دست و پا و روی و رخسار. ج ، مَعاری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || جایی که نرویاند چیزی را. (منتهی الارب
معریلغتنامه دهخدامعری . [ م َ ع َرْ ری ] (ص نسبی ) منسوب است به معرةالنعمان که شهری است در شام . (از انساب سمعانی ). منسوب به شهر معرة النعمان . (ناظم الاطباء). و رجوع به معرةال
معریلغتنامه دهخدامعری . [ م ُ ع َرْ را ] (ع ص ) برهنه و عریان و ناپوشیده . (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). برهنه . مجرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بی مو. (ناظم الاطباء).