ماروشلغتنامه دهخداماروش . [ مارْوَ ] (ص مرکب ) چون مار. کشنده و گزنده همچون مار : برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری .خاقانی .
معروشلغتنامه دهخدامعروش . [ م َ ] (ع ص ) سایه گیر از درخت و نحو آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || بعیر معروش الجنب ؛ شتر بزرگ پهلو. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از
مأروشلغتنامه دهخدامأروش . [ م َءْ ] (ع ص ) (از «ارش ») مخلوق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || مخدوش . خراشیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (
ماروشی بیشلغتنامه دهخداماروشی بیش . [ ] (اِ) به شیرازی «اِشخیص » را گویند. (از مخزن الادویه ). و رجوع به اشخیص [ اِ ] شود.
مأروضلغتنامه دهخدامأروض . [ م َءْ ] (ع ص ) گرفتار بمرض زکام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زکام زده . مزکوم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || کسی که دیوانگی دارد به
مأروضةلغتنامه دهخدامأروضة. [ م َءْ ض َ ] (ع ص ) مؤنث مأروض . (ناظم الاطباء). رجوع به مأروض شود.
مأروطلغتنامه دهخدامأروط. [ م َءْ ] (ع ص ) (از «ارط») شتری که پیوسته ارطی خورد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || شتری که پیوسته از خوردن ارطی به
مأروشلغتنامه دهخدامأروش . [ م َءْ ] (ع ص ) (از «ارش ») مخلوق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || مخدوش . خراشیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (
ماروشی بیشلغتنامه دهخداماروشی بیش . [ ] (اِ) به شیرازی «اِشخیص » را گویند. (از مخزن الادویه ). و رجوع به اشخیص [ اِ ] شود.
ارشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهواحد اندازهگیری طول، تقریباً برابر با نیم متر که بر مبنای فاصلۀ سر انگشتِ میانۀ دست تا آرنج اندازهگیری میشد؛ ذراع: ◻︎ به کف ماروش نیزهٴ دهارش / ز خون عدو یا