مارولغتنامه دهخدامارو. (اِ) الوف الوف الوف الوف الوف ، در مراتب شانزده گانه عدد نزد فیثاغوریین .(رسائل اخوان الصفا، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مارولغتنامه دهخدامارو. (اِ) به معنی مادر است که والده باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || به زبان هندی نام مقامی است از موسیقی . (برهان )(آنندراج ). نام نوایی از موسیقی
معرولغتنامه دهخدامعرو. [ م َ رُوو ] (ع ص ) فسره ٔ اول تب رسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کسی که گرفتار فسره ٔ نخستین تب باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مأروضلغتنامه دهخدامأروض . [ م َءْ ] (ع ص ) گرفتار بمرض زکام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زکام زده . مزکوم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || کسی که دیوانگی دارد به
مأروضةلغتنامه دهخدامأروضة. [ م َءْ ض َ ] (ع ص ) مؤنث مأروض . (ناظم الاطباء). رجوع به مأروض شود.
ماروشلغتنامه دهخداماروش . [ مارْوَ ] (ص مرکب ) چون مار. کشنده و گزنده همچون مار : برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری .خاقانی .
مأروضلغتنامه دهخدامأروض . [ م َءْ ] (ع ص ) گرفتار بمرض زکام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). زکام زده . مزکوم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || کسی که دیوانگی دارد به
مأروضةلغتنامه دهخدامأروضة. [ م َءْ ض َ ] (ع ص ) مؤنث مأروض . (ناظم الاطباء). رجوع به مأروض شود.