ماردیلغتنامه دهخداماردی . [ رِ ] (ص ) رنگ سرخ و گلگون را گویند مطلقاً. (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). سرخ را گویند. (جهانگیری ) (از صحاح الفرس ) : خروشان و کفک افکنان و س
ماردیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسرخرنگ؛ گلگون: ◻︎ چو بردارد ز پیش روی اوثان / حجاب ماردی دست برهمن (منوچهری: ۸۷).
ماردیدهلغتنامه دهخداماردیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) که مار را دیده و از آن ترسیده است . که از مار ترسد : ترسم ز رسن که ماردیده ام چه مارکه اژدها گزیده ام . نظامی .- امثال :م
ماردینلغتنامه دهخداماردین . [ رِ ] (اِخ ) یاقوت در وصف آن نویسد: قلعه ٔ مشهوری است بر قله ٔ کوه جزیره مشرف بردنیسر و دارا و نصیبین و پیش آن ربض بزرگی است که در آن بازارها و مدرسه
ماردینیلغتنامه دهخداماردینی . [ رِ ] (اِخ ) علی بن محمدبن ابی بکربن شرف ماردینی . رجوع به علی بن محمدبن ابی بکر شود.
ماردینیلغتنامه دهخداماردینی . [ رِ ] (ص نسبی ) منسوب است به ماردین از بلاد جزیره . (الانساب سمعانی ).
ماردیدهلغتنامه دهخداماردیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) که مار را دیده و از آن ترسیده است . که از مار ترسد : ترسم ز رسن که ماردیده ام چه مارکه اژدها گزیده ام . نظامی .- امثال :م
ماردینلغتنامه دهخداماردین . [ رِ ] (اِخ ) یاقوت در وصف آن نویسد: قلعه ٔ مشهوری است بر قله ٔ کوه جزیره مشرف بردنیسر و دارا و نصیبین و پیش آن ربض بزرگی است که در آن بازارها و مدرسه
ماردینیلغتنامه دهخداماردینی . [ رِ ] (اِخ ) علی بن محمدبن ابی بکربن شرف ماردینی . رجوع به علی بن محمدبن ابی بکر شود.
ماردینیلغتنامه دهخداماردینی . [ رِ ] (ص نسبی ) منسوب است به ماردین از بلاد جزیره . (الانساب سمعانی ).
ارتقیه ٔ ماردینلغتنامه دهخداارتقیه ٔ ماردین . [ اُ ت ُ قی ی َ ی ِ ] (اِخ ) سلسله ای از امرای ارتقی به ماردین (502 - 811 هَ . ق .). رجوع به ارتقیه شود. این سلسله را امرای قراقویونلو برانداخ