ماذلغتنامه دهخداماذ. (ع ص ) نیکو و خوش طبع زیرک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیکوروی خوش طبع زیرک که صحبت وی خنده آورد. (ناظم الاطباء).
معزلغتنامه دهخدامعز. [ م َ ] (ع مص ) جدا کردن بز را از گوسفند. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزلغتنامه دهخدامعز. [ م ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَمعَز و مَعزاء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به امعز و معزاء شود.
معزلغتنامه دهخدامعز. [ م ُ ع ِزز ] (ع ص ) گرامی دارنده . (آنندراج ). کسی که تعظیم می کند و عزیز می دارد. (ناظم الاطباء). عزیزکننده . عزت بخش . مقابل مُذِل ّ. (یادداشت به خط مرح
مأذنهلغتنامه دهخدامأذنه . [ م َءْ ذَ ن َ ] (ع اِ) جای اذان و منار و عوام مئذنة گویند. (ناظم الاطباء). گلدسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مئذنة و مأذنه گوی شود. ||
مأذنه گویلغتنامه دهخدامأذنه گوی . [ م َءْ ذَ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) مؤذن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گیرم که خروس پیرزن مردیا مأذنه گوی را عسس بردنوبت زن صبح را چه افتادکز کوس
مأذونلغتنامه دهخدامأذون . [ م َءْ ] (ع ص ) اجازت و دستوری داده شده کسی را در چیزی . (منتهی الارب ). دستوری داده شده و مباح و رخصت داده شده . (ناظم الاطباء). اذن داده شده . اجازت
مأذونیلغتنامه دهخدامأذونی . [ م َءْ ] (حامص ) حالت و چگونگی مأذون . مرتبه ٔ مأذون داشتن : مردم شوی به علم چو مأذون کوداعی شود به علم ز مأذونی . ناصرخسرو.و رجوع به مأذون (معن
مأذنهلغتنامه دهخدامأذنه . [ م َءْ ذَ ن َ ] (ع اِ) جای اذان و منار و عوام مئذنة گویند. (ناظم الاطباء). گلدسته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مئذنة و مأذنه گوی شود. ||
مأذنه گویلغتنامه دهخدامأذنه گوی . [ م َءْ ذَ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) مؤذن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گیرم که خروس پیرزن مردیا مأذنه گوی را عسس بردنوبت زن صبح را چه افتادکز کوس
مأذونلغتنامه دهخدامأذون . [ م َءْ ] (ع ص ) اجازت و دستوری داده شده کسی را در چیزی . (منتهی الارب ). دستوری داده شده و مباح و رخصت داده شده . (ناظم الاطباء). اذن داده شده . اجازت
مأذونیلغتنامه دهخدامأذونی . [ م َءْ ] (حامص ) حالت و چگونگی مأذون . مرتبه ٔ مأذون داشتن : مردم شوی به علم چو مأذون کوداعی شود به علم ز مأذونی . ناصرخسرو.و رجوع به مأذون (معن