مأبونلغتنامه دهخدامأبون . [ م َءْ ] (ع ص ) متهم و صاحب قاموس گفته که لفظ مأبون در خیر و شرهر دو مستعمل می شود یقال هو مأبون بخیر او مأبون بشر، لیکن اگر آن را مطلق استعمال کنن
مأبونیلغتنامه دهخدامأبونی . [ م َءْ ] (حامص ) حالت و چگونگی مأبون . مأبون بودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مأبون شود.
مأبورلغتنامه دهخدامأبور. [ م َءْ ] (ع ص ) خرمابن گشن داده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نخل یا زراعت اصلاح شده . (از اقرب الموارد). || سوزن خورانیده و منه کلب مأبور؛ یعنی سگ
مأبورةلغتنامه دهخدامأبورة. [ م َءْ رَ ] (ع ص ) سکة مأبورة؛ یعنی رسته ٔ خرمابن گشن و اصلاح داده شده . (منتهی الارب ). نخلة مأبورة؛ خرمابن گشن داده شده و سکة مأبوره ؛ راسته ٔ خر
مأبوضلغتنامه دهخدامأبوض . [ م َءْ ] (ع ص ) شتری که بند دست او را به بازو بسته باشند تا بلند باشد از زمین . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بسته شده . (ناظم الاطباء). || آنک
مأبونلغتنامه دهخدامأبون . [ م َءْ ] (ع ص ) متهم و صاحب قاموس گفته که لفظ مأبون در خیر و شرهر دو مستعمل می شود یقال هو مأبون بخیر او مأبون بشر، لیکن اگر آن را مطلق استعمال کنن
مأبونیلغتنامه دهخدامأبونی . [ م َءْ ] (حامص ) حالت و چگونگی مأبون . مأبون بودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مأبون شود.
سوفارلبانلغتنامه دهخداسوفارلبان .[ ل َ ] (اِ مرکب ) مردمان ملوط و مأبون . (ناظم الاطباء). کنایه از مأبونان است . (آنندراج ) : خاطر به مغنی و نی و دف ندهی دل نیز بساقی مزلف ندهی بسی
مجبوسلغتنامه دهخدامجبوس . [ م َ ] (ع ص ) مأبون و آن کسی است که مطیعانه برده شود. (از محیط المحیط). آن که مطاع وقت خود باشد. (منتهی الارب ). مأبون و آن که مطاع و مختار وقت خود ب
متدأملغتنامه دهخدامتدأم . [ م ُ ت َ دَءْ ءَ ] (ع ص ) مأبون (از اقرب الموارد) متهم و بدنام (منتهی الارب ).