لگاملغتنامه دهخدالگام . [ ل ُ / ل ِ ] (اِ) لجام (به کسر اول معرب لگام است ). دهنه . دهانه لغام . عنان . جوالیقی گوید: اللجام ، معروف و ذکر قوم انه عربی و قال آخرون بل هو معرّب و
لگام از سر گرفتهلغتنامه دهخدالگام از سر گرفته . [ ل ُ / ل ِ اَ س َ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از توسن خودسر و بی لگام است : مرا در خانه ای خیش سواری لگام از سر گرفته استری هست زن
لگام انداختنلغتنامه دهخدالگام انداختن . [ ل ُ / ل ِ اَ ت َ ] (مص مرکب ) بازداشتن مرکب را از سرکشی و نافرمانی کردن : آه ما رو به فلک کرد که مانع گرددتوسن سرکش ما را که لگام اندازد.ابونصر
لگام خائیدنلغتنامه دهخدالگام خائیدن . [ ل ُ / ل ِ دَ ] (مص مرکب ) اَلک . (تاج المصادر). جویدن لغام . || کنایه از سرکشی و نافرمانی کردن باشد. (برهان ). مقابل لگام لیسیدن . (آنندراج ) :
لگام دادنلغتنامه دهخدالگام دادن . [ ل ُ / ل ِ دَ ] (مص مرکب ) فروگذاشتن لگام : اسفاف ؛ لگام دادن اسب را. (منتهی الارب ). || حمله کردن و متوجه شدن . (برهان ) : همه ملک ایران مرا شد تم