لک افتادنلغتنامه دهخدالک افتادن . [ ل َ اُ دَ ] (مص مرکب ) لک افتادن به انگور؛ آغاز رسیدن و رنگ گردانیدن انگور و جز آن . نقطه ٔ کوچک از میوه نرم و شیرین شدن . و رجوع به لک زدن شود. |
لکفرهنگ مترادف و متضاد۱. لکه پارچه، کهنهپارچه، لته ۲. پاره، تکهپاره ۳. باطل، بیهوده، پوچ، یاوه ۴. ابله، احمق ۵. صدهزار ۶. خسیس، لئیم ۷. پیس ۸. خال، داغ، نشان ۹. آسیب، فساد، لهیدگی
لکدیکشنری فارسی به انگلیسیblot, discoloration, fleck, slur, smut, soil, speckle, splash, splotch, spot, stain, stigma
لکلغتنامه دهخدالک . [ ل َ ] (اِ) نقطه ای از میوه که فاسد شده باشد. || قطره ٔ رنگین بر جامه یاکاغذی یا دیواری و جز آن . نقطه ای به رنگ دیگر بر چیزی . رنگ جزئی بر چیزی مخالف رنگ
لکلغتنامه دهخدالک . [ ل َک ک ] (ع مص ) زدن کسی را. || کوفتن . || مشت بر پشت گردن کسی زدن . || زدن و راندن و دور کردن . || باز و جدا کردن گوشت را از استخوان . (منتهی الارب ). |
داغ افتادنلغتنامه دهخداداغ افتادن . [ اُ دَ ] (مص مرکب ) لک افتادن . لک شدن : خبر ز داغ جگر میدهد بسوز جگرز خون دیده که بر جامه داغ می افتد. امیرخسرو.داغ می گل گل بطرف دامنم افتاده اس
لک و لکلغتنامه دهخدالک و لک . [ ل ِک ْ ک ُ ل ِ ] (اِ صوت ) حکایت آواز و صوت کفش آنکه آهسته و پیوسته رود.- لک و لک افتادن ؛ به این در و آن در یا لک و لک راه افتادن . یا لک ولک توی
لک زدنلغتنامه دهخدالک زدن . [ ل َ زَ دَ ] (مص مرکب ) نقطه یا نقطه نقطه رنگ رسیدگی در انگور و خرما و جز آن پدید آمدن ، و عرب لک زدن خرما را توکیت گوید. رسیدن و پخته شدن نقطه ای از
لکلغتنامه دهخدالک . [ ل َ ] (اِ) نقطه ای از میوه که فاسد شده باشد. || قطره ٔ رنگین بر جامه یاکاغذی یا دیواری و جز آن . نقطه ای به رنگ دیگر بر چیزی . رنگ جزئی بر چیزی مخالف رنگ
لک شدنلغتنامه دهخدالک شدن . [ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) لک شدن جامه ؛ رنگ نقطه ای از آن بگردیدن . بر اثر آلودگی به چیزی یا براثر ریزش شیئی مایع نقطه ٔ مخالف رنگ اصلی بر آن پیدا شدن