لکهدیکشنری فارسی به انگلیسیblemish, blot, blur, discoloration, fleck, Mark, slur, smear, smirch, smudge, smut, soil, speck, speckle, splash, splotch, spot, stain, stigma, taint, tarnish,
قلسانةلغتنامه دهخداقلسانة. [ ق َ ن َ ] (اِخ ) ناحیه ای است در اندلس از توابع شذونه و جایی است که در آن دو رود بیطه و لکه به هم می پیوندند، و تا شذونه 21 فرسنگ فاصله دارد.(معجم الب
جذاملغتنامه دهخداجذام . [ ج ُ ] (ع اِ) علتی است . (مهذب الاسماء). بیماری است از فساد خون که بدن را میگدازد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خوره . (نصاب الصبیان ). خوره که بیماری بیس
مزیللغتنامه دهخدامزیل . [ م ُ ] (ع ص ) دورکننده از جای . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دورکننده ٔ آثار چیزی . (آنندراج ) (غیاث ). ناسخ . (یادداشت به خط مرح