لکللغتنامه دهخدالکل . [ ل ِ ک َ ] (اِ) میوه ای است که آن را امرود گویند و به عربی کمثری خوانند. (برهان ). گلابی .
لکلرلغتنامه دهخدالکلر. [ ل َ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه ، واقع در 36هزارگزی جنوب باختری مراغه و پنج هزارگزی باختر شوسه ٔ مراغه به میاندوآب . جلگه
لکلرکلغتنامه دهخدالکلرک . [ ل ُ ل ِ ] (اِخ ) مستشرق فرانسوی . او راست : ترجمه ٔ مفردات ابن البیطار و ترجمه ٔ عیون الانباء فی طبقات الاطباء ابن ابی اصیبعه با اضافاتی به نام تاریخ
لکلکلغتنامه دهخدالکلک . [ ل َ ل َ ] (اِ) لک لک . لقلق . ابوحدیج . قعقع. (منتهی الارب ). لقلاق . مرغی است حرام گوشت و از جمله ٔ طیور وحشی است . طائر آبی است .(غیاث ). زاغور. فالر
لکلکلغتنامه دهخدالکلک . [ ل َ ل َ ] (اِ) سخنان هرزه و یاوه و مانند فریاد لکلک . (برهان ) (آنندراج ). لکلکه : بس کن ای لکلک بیهوده ز گفتار تهی تا سخنها همه از جان مطهر گویند.مولو