لک لکیلغتنامه دهخدالک لکی . [ ل ِل ِ ] (اِ) چرخی که نخ را بدان کلافه کنند (گناباد خراسان ). ابزاری که بدان نخها را حلقه یا کلاوه کنند.
لکفرهنگ مترادف و متضاد۱. لکه پارچه، کهنهپارچه، لته ۲. پاره، تکهپاره ۳. باطل، بیهوده، پوچ، یاوه ۴. ابله، احمق ۵. صدهزار ۶. خسیس، لئیم ۷. پیس ۸. خال، داغ، نشان ۹. آسیب، فساد، لهیدگی
لکدیکشنری فارسی به انگلیسیblot, discoloration, fleck, slur, smut, soil, speckle, splash, splotch, spot, stain, stigma
لک لکیلغتنامه دهخدالک لکی . [ ل ِل ِ ] (اِ) چرخی که نخ را بدان کلافه کنند (گناباد خراسان ). ابزاری که بدان نخها را حلقه یا کلاوه کنند.
لک و لک کردنلغتنامه دهخدالک و لک کردن . [ ل ِک ْ ک ُ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) با رنج و بی پولی و بی اسبابی گذرانیدن . با مایه ٔ کم یا اسبابی نارسا کاری ورزیدن یا عمر گذاشتن . با مبلغی نا
لکیدنلغتنامه دهخدالکیدن . [ ل ُ دَ ] (مص ) لُک رفتن شتر و اسب و غیره . لکه رفتن . و رجوع به لُک و لُکّه شود.
لکیلغتنامه دهخدالکی . [ ل ُک ْ کی ] (ص نسبی ) منسوب است به لک از بلاد برقة بین اسکندریه و طرابلس غرب . (سمعانی ).