لویشهلغتنامه دهخدالویشه . [ ل َ وی ش َ / ش ِ ] (اِ) لبیشه . لبیش . لبیشن .لویشن . لویش . لباشه . لواشه . لباچه . رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود. زیار. (مهذب الاسماء
لویشهلغتنامه دهخدالویشه . [ ل ُ وی ش َ / ش ِ ] (اِ) غله ٔ کوفته شده را گویند که هنوز از کاه جدا نکرده باشند. (برهان ).
لویشهفرهنگ انتشارات معین(لَ شَ یا ش ) (اِ.) ریسمانی که به شکل حلقه بر سر چوبی نصب کنند و اسب و خر چموش را در آن حلقه نهند و بتابند تا حرکات ناپسند نکنند؛ لویش و لویشن و لبیشه و لبیشن و
لبیشهلغتنامه دهخدالبیشه . [ ل َ ش َ / ش ِ ] (اِ) لویشه .لبیش . لبیشن . لواشه . محنک . حِناک . زیار. زوار. اماله ٔ لباشه و آن حلقه ٔ ریسمان باشد که بر چوبی نصب کنند و لب بالای اسب
لواشهلغتنامه دهخدالواشه . [ ل َ ش َ / ش ِ ] (اِ) آب میوه و مخصوصاً آلوچه و آلو که آن را به قوام آورند و به شکل نان لواش بگسترند. لواشک . و رجوع به لواشک شود؛ لواشه ٔ آلو. || حلقه
لوشهلغتنامه دهخدالوشه . [ ش َ ](اِخ ) لوجه . نام شهری ازشهرهای اندلس . شهری از اعمال غرناطه به اسپانیا. غرب بیره و پیش از قرطبه و میان آن دو بیست فرسنگ فاصله باشد. و میان آن و غ
لویشلغتنامه دهخدالویش . [ ل َ وی ] (اِ) لویشه . لبیشه . لواشه . لباشه . لباچه . لویشن . حلقه ای باشد از ریسمان که بر سرچوبی نصب کنند و لب اسبان و خران بدنعل را در آن حلقه نهند و
تذییرلغتنامه دهخداتذییر. [ ت َذْ ] (ع مص ) لویشه بر سر ستور کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || بستن پستان ناقه را بپارچه تا از چوب پاره ها که بر پستان بندند آسیبی نرسد. (منتهی الارب
تزییرلغتنامه دهخداتزییر. [ ت َزْ ] (ع مص ) لویشه برکردن ستور را. (زوزنی ). با لویشه استوار کردن بیطار لب ستور را. (از اقرب الموارد). بالواشه پیچانیدن بیطار لب ستور را. (ناظم الاط
لبیشهلغتنامه دهخدالبیشه . [ ل َ ش َ / ش ِ ] (اِ) لویشه .لبیش . لبیشن . لواشه . محنک . حِناک . زیار. زوار. اماله ٔ لباشه و آن حلقه ٔ ریسمان باشد که بر چوبی نصب کنند و لب بالای اسب