لوفلغتنامه دهخدالوف . [ ل َ ] (ع ص ، اِ) نامرغوب از طعام و علف . (منتهی الارب ). || نوعی از گلیم . (مهذب الاسماء).
لوفلغتنامه دهخدالوف . [ ل َ ] (ع مص ) خوردن یا خائیدن طعام . || گیاه خشک خوردن شتران . (منتهی الارب ).
لوفلغتنامه دهخدالوف . (ع اِ) پیلگوش . گیاهی است و در مصر بسیار روید. چون لوف را با شراب آشامند محرک باه بود و اگر بیخ وی در بدن مالند افعی نگزد و از خوردن لوف خلط غلیظ زاید. آذ
لوف الحیةلغتنامه دهخدالوف الحیة. [ فُل ْ ح َی ْ ی َ ] (ع اِ مرکب ) لوف الکبیر. لوف السبط. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). شجرةالتنین . لوف مستطیل .
لوف السبطلغتنامه دهخدالوف السبط. [ فُس ْ س ُ /س َ ] (ع اِ مرکب ) لوف الکبیر. لوف الحیة. صاحب اختیارات بدیعی گوید: لوف الکبیر است و یک نوع را به یونانی لارن اپیدی و بربری انزفی و به ز
لوف الصغیرلغتنامه دهخدالوف الصغیر. [ فُص ْ ص َ ] (ع اِ مرکب ) صارة خبزالقرود. آذان الفیل . پیلقوش . پیلگوش . فیل گوش . رجل العجل .
لوف الحیةلغتنامه دهخدالوف الحیة. [ فُل ْ ح َی ْ ی َ ] (ع اِ مرکب ) لوف الکبیر. لوف السبط. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). شجرةالتنین . لوف مستطیل .
لوف السبطلغتنامه دهخدالوف السبط. [ فُس ْ س ُ /س َ ] (ع اِ مرکب ) لوف الکبیر. لوف الحیة. صاحب اختیارات بدیعی گوید: لوف الکبیر است و یک نوع را به یونانی لارن اپیدی و بربری انزفی و به ز
لوف الصغیرلغتنامه دهخدالوف الصغیر. [ فُص ْ ص َ ] (ع اِ مرکب ) صارة خبزالقرود. آذان الفیل . پیلقوش . پیلگوش . فیل گوش . رجل العجل .