لوسانهلغتنامه دهخدالوسانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) چاپلوسی . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چاپلوسی کردن و فروتنی و تملق نمودن باشد. (برهان ). چاپلوس بودن ، یعنی فریفتن به گفتار خوش و
لوسانهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمتملقانه؛ از روی فریبکاری: ◻︎ اجل چون دام کرده گیر پوشیده به خاک اندر / صیاد از دور نک دانه برهنه کرده لوسانه (کسائی: لغت فرس: لوسانه).
لوهانهلغتنامه دهخدالوهانه . [ ل َ / لُو وَ ] (اِخ ) صاحب مجمل التواریخ آن را موضعی از هندوستان داند. رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 120 شود.
اجللغتنامه دهخدااجل . [ اَ ج َ ] (ع اِ) گاه . هنگام . زمان : لکل امة اجل اذا جاء اجلهم فلایستأخرون ساعة و لایستقدمون . (قرآن 49/10). لکل امری ٔ فی الدنیا نفس معدود واجل محدود.
لوشابهلغتنامه دهخدالوشابه . [ ب َ / ب ِ ] (اِمرکب ) آب ممزوج به لوش . لوشاب . آب لای ناک . || چرب و شیرین و دلکش باشد اعم از طعام و خوردنی وسخن و کلام شنیدنی . (برهان ). چرب و شیر
نکلغتنامه دهخدانک . [ ن َ / ن ِ ] (ق ) مخفف اینک است . (آنندراج ) (انجمن آرا). اینک . اکنون . حالا. نون . شکسته ٔ اینک . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به اینک شود : اجل چون دام کرد
دورلغتنامه دهخدادور. (ص ) بعید. (ترجمان القرآن ). چیزی که فاصله ٔ زیادی داشته باشد. ضد نزدیک . (ناظم الاطباء). آنچه که از ما فاصله ٔ (زمانی یا مکانی ) دارد. چیزی که نزدیک به ما