لورکلغتنامه دهخدالورک . [ رَ ] (اِ) کمان حلاجی . (برهان ). کمان ندّاف . لور. (جهانگیری ). کمانی که بدان پنبه را پاک و پاکیزه کنند. || نوعی از تیر پیکان دار. (برهان ).
لورکلغتنامه دهخدالورک . [ ل ُ رَ ] (اِ مصغر) مصغر لور، تلفظی از لُر. لرک : لورکی در مجلس وعظ حاضر شد. واعظ میگفت : صراط از موی باریکتر باشد و از شمشیر تیزتر... لوری برخاست و گفت
لورکانلغتنامه دهخدالورکان . (اِخ ) دهی از دهستان دشت پیل بخش اشنویه ٔ شهرستان ارومیه ،واقع در 22500گزی باختری اشنویه و پنج هزارگزی شمال ارابه رو آقبلاغ . دره و سردسیر. دارای 87 تن
لورکندلغتنامه دهخدالورکند. [ ک َ ] (اِ مرکب ) پشته و زمینی را گویند که آن را سیلاب کنده باشد، چه لور به معنی سیلاب هم آمده است و در فرهنگ سروری این لغت به معنی آب آمده است . (برها
لورکانلغتنامه دهخدالورکان . (اِخ ) دهی از دهستان دشت پیل بخش اشنویه ٔ شهرستان ارومیه ،واقع در 22500گزی باختری اشنویه و پنج هزارگزی شمال ارابه رو آقبلاغ . دره و سردسیر. دارای 87 تن