لوخلغتنامه دهخدالوخ . (اِ) بَردی . پیزر. دُوخ . حفا. پاپیروس (لاتینی ). پاپورس (یونانی ). لغت محلی گناباد و به معنی دوخ است که به عربی اَسَل و لَمض و غَریف گویند. گیاهی است که
لوخلغتنامه دهخدالوخ . [ ل ُوْ وَ ] (اِخ ) نام قریه ای به اهواز یا آن مصحف توّج است که شهری است نزدیک شیراز. یاقوت گوید: قرأت فی کتاب اءَخبار زُفربن الحار تصنیف المدائنی اءَبی
لوخفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی نی با گلهای پرزدار که در آب میروید که در ساختن حصیر، پردههای حصیری، و کارهای ساختمانی به کار میرود؛ لوئی.
لوخ چراغوکیلغتنامه دهخدالوخ چراغوکی . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهارجانات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند، واقع در 38هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. دامنه و معتدل . دارای 5 تن سکنه .آب آن از ق
لوخنلغتنامه دهخدالوخن . [ خ َ ] (اِ) ماه که به عربی قمر خوانند. (برهان ). مانگ : چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدیدهامیدان که دور لوخن است بهر چه مینالی ایا؟مولوی .
لوخیلغتنامه دهخدالوخی . (اِخ )دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقعدر 23هزارگزی جنوب فریمان و هشت هزارگزی خاوری راه مالرو عمومی فریمان به پاقلعه . کوهستانی و معتدل .
لوخینلغتنامه دهخدالوخین . (معرب ، ص ، اِ) کلمة یونانیة بمعنی المراءة النفساء. (از ابن البیطار). زن ِ زچه . (منتهی الارب ).
لوخ چراغوکیلغتنامه دهخدالوخ چراغوکی . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهارجانات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند، واقع در 38هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. دامنه و معتدل . دارای 5 تن سکنه .آب آن از ق
لوخنلغتنامه دهخدالوخن . [ خ َ ] (اِ) ماه که به عربی قمر خوانند. (برهان ). مانگ : چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدیدهامیدان که دور لوخن است بهر چه مینالی ایا؟مولوی .
لوخیلغتنامه دهخدالوخی . (اِخ )دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، واقعدر 23هزارگزی جنوب فریمان و هشت هزارگزی خاوری راه مالرو عمومی فریمان به پاقلعه . کوهستانی و معتدل .
لوخینلغتنامه دهخدالوخین . (معرب ، ص ، اِ) کلمة یونانیة بمعنی المراءة النفساء. (از ابن البیطار). زن ِ زچه . (منتهی الارب ).