لواقحلغتنامه دهخدالواقح . [ ل َ ق ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ لاقح ، ناقه ٔ آبستن شده . آبستنان . (منتخب اللغات ). و نیز بادها که درخت و ابر را باردار گرداند. || جنگ . || ریاح لواقح ؛ باد
لواقحفرهنگ انتشارات معین(لَ قِ) [ ع . ] (ص . اِ.) جِ لاقح و لاقحه ؛ آبستن کنندگان (بادها و جز آن ها). 2 - آبستن شدگان .
لَوَاقِحَفرهنگ واژگان قرآنلقاح كنندگان (جمع لاقحه از ماده لقح به فتحه لام و سکون قاف - است .لقاح گرد درخت خرماي نر است که تا آن را به درخت ماده منتقل نکنند بارآور نميشود . )
لَوَّاحَةٌفرهنگ واژگان قرآنبسیار سیاه کننده ( از مصدر تلويح است که به معناي دگرگون کردن رنگ چيزي به سياهي است و به نقل بعضی به سرخی)
لاقحلغتنامه دهخدالاقح . [ ق ِ ] (ع ص ، اِ) نعت از لقاح و لقح . آنچه نخل را به وی گشنی دهند. (منتخب اللغات ). || بادی که ابر را گرد کند و درخت را بیدار کند.بادی که ابر پیدا کند و
اسماعیللغتنامه دهخدااسماعیل . [ اِ ] (اِخ ) ابن سود کین بن عبداﷲ نوری حنفی ملقب بشمس الدین مکنی به ابوطاهر مکی . او راست : شرح عمدةالعقائد احمد نسفی . لواقح الاسرار و لوائح الانوار
اعامقلغتنامه دهخدااعامق . [ اُ م ِ ] (اِخ ) نام وادیی است در شعر اخطل :و قد کان منها منزل نستلذه اعامق برقاواته و اجاوله .و عدی بن رقاع آرد:کمطرد طحل یقلب عانةفیها لواقح کالقسی و
علیلغتنامه دهخداعلی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن عبدالجبار شاذلی ضریر، مکنّی به ابوالحسن و ملقّب به نورالدین . پیشوای فرقه ٔشاذلیة. رجوع به شاذلی و مآخذ ذیل شود: معجم المؤلفین
اعتیاطلغتنامه دهخدااعتیاط. [ اِ ] (ع مص ) دیر باردار نگردیدن شتر ماده و زن بی عقر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دیر باردار نگردیدن شتر ماده و زن بی آنکه نازاباشند. (ناظم الاطباء). س