لواشکلغتنامه دهخدالواشک . [ ل َ ش َ ] (اِ مصغر) لواشی که از رب ّ سطبرشده ٔ آلوچه ، آلو، قیسی و امثال آن کنند. لواشه . آن آلو یا گوجه است که پزند و پوست و هسته ٔ آن را دور کنند و
کبریالغتنامه دهخداکبریا. [ ک ِ ] (ع اِمص ) کبریاء. غرور. تکبر. (ناظم الاطباء) : خاقانی گدای به وصل تو کی رسدکز کبریا سلام به سلطان نمی دهد. خاقانی .چون به عزت دل نهادی ترک شروان