لهیلغتنامه دهخدالهی . [ ل ِ ] (اِ) رخصت . اجازه . (از برهان ) : گر زنش را به لفظ بخارائی عادتی گویم لهی کنی که بگایم لهی کند. سوزنی (از جهانگیری ).(شاید از لهیدن ، مقلوب هلیدن
لهیلغتنامه دهخدالهی . [ ل ُ ها ] (ع اِ) ج ِ لهوة. (منتهی الارب ). رجوع به لهوة شود: فان اللها تفتح باللهی . (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 281).
لهیلغتنامه دهخدالهی .[ ل ُ هی ی ] (ع مص ) لهیان . دوست داشتن چیزی را و شگفتی از آن . || فراموش کردن چیزی را. (منتهی الارب ). مشغول شدن از چیزی و دست بداشتن از آن . (زوزنی ). ||
لحیلغتنامه دهخدالحی . [ ] (اِخ ) (الواره ) (؟) موضعی است در نصیب یهودا در میان حدود فلسطیان و صخره ٔ عیطم واقع است . (داود 15؛8 -20) و دور نیست که همان بیت کلیا یا عیون قاره با
لحیلغتنامه دهخدالحی . [ ل َح ْی ْ ] (ع اِ) جای ریش از مردم و جز آن . هما لحیان ، اَلْح علی اَفْعُل جمع، الا انهم کسروا الحاء لتسلم الیاء و جمع الکثیر لحی علی فعول مثل ظبی و دلی
لحیلغتنامه دهخدالحی . [ ل ُ ح َی ْ ی ] (اِخ ) ربیعةبن حارثةبن عمروبن عامر. زرکلی در الاعلام گوید: لحی بن حارثةبن عمرو مزیقیاء من الازد، جدی جاهلی است . و گویند نام او ربیعة و ل
لحیلغتنامه دهخدالحی . [ ل ُ حا ] (اِخ ) (بمدّ نیز آید، یعنی لحاء) رودباری است به مدینه . (منتهی الارب ).
لهیانلغتنامه دهخدالهیان . [ ل ُهَْ ] (ع مص ) لهی ّ. مشغول از چیزی شدن و دست بداشتن از آن . (زوزنی ).روی گردانیدن . || غافل شدن . || دوست داشتن چیزی را و شگفتی از آن . (منتهی الار
لهیدنلغتنامه دهخدالهیدن . [ ل ِ دَ ] (مص ) له شدن . (یک مصدر بیشتر ندارد و گویا امر هم ندارد). خرد و خاکشی شدن . له و په شدن . له و لورده شدن .