لهسلغتنامه دهخدالهس . [ ل َ ] (ع مص ) لیسیدن . لحس . || پستان لیسیدن کودک بی مکیدن . || انبوهی کردن بر طعام از حرص و آز. (منتهی الارب ).
لحصلغتنامه دهخدالحص . [ ل َ ] (ع مص ) درآویختن در کاری . || به پایان رسانیدن خبر و اندک اندک آشکار کردن . (منتهی الارب ).
لحسلغتنامه دهخدالحس . [ ل َ ] (ع مص ) (معرب لیسیدن ) خوردن کرم پشم را. || خوردن ملخ سبزی را. (منتهی الارب ). || لیسیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر). لَحْسَة. لُحْسَة. لهس . م
لهثلغتنامه دهخدالهث . [ ل َ هََ ] (ع اِمص ) تشنگی . لهاث . (منتهی الارب ). تشنه شدن . (تاج المصادر).
لهستانلغتنامه دهخدالهستان . [ ل ِ یا ل َ هَِ ] (اِخ ) پُلُنی . کشوری به اروپا، محدود از شمال به دریای بالتیک ، از جانب مشرق به روسیه واز جانب جنوب به رومانی و از مغرب به آلمان . د
لهسةلغتنامه دهخدالهسة. [ ل ُ س َ ] (ع اِ) ما لک عندی لهسة؛ یعنی برای تو نزد من چیزی نیست . (منتهی الارب ).
polishدیکشنری انگلیسی به فارسیلهستانی، صیقل، پرداخت، جلا، واکس زنی، ارایش، صیقل دادن، جلا دادن، براق کردن، مالیدن، واکس زدن، پرداختن، سوهان زدن، پرداخت کردن، صیقل کردن
لهستانلغتنامه دهخدالهستان . [ ل ِ یا ل َ هَِ ] (اِخ ) پُلُنی . کشوری به اروپا، محدود از شمال به دریای بالتیک ، از جانب مشرق به روسیه واز جانب جنوب به رومانی و از مغرب به آلمان . د