لهازلغتنامه دهخدالهاز. [ ل ِ ] (ع اِ) چوب پاره ای که بدان سوراخ تبر و چرخ چاه را تنگ کنند. (منتهی الارب ). || داغ که بر زیر گوش اشتر نهند. (مهذب الاسماء).
لهازفرهنگ انتشارات معین(لِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - چوب پاره ای که به وسیلة آن سوراخ تبر و چرخ چاه را تنگ کنند. 2 - داغی که بر زیر گوش اشتر نهند.
لحاظلغتنامه دهخدالحاظ. [ ل َ ] (ع اِ) دنبال چشم متصل به صُدغ . (منتهی الارب ). مؤخر عین . یعنی گوشه ٔ چشم که سوی گوش بود. و فی الخلاص ، لحاظ بالکسر؛ دنبال چشم . گوشه ٔ چشم از س
لحاظلغتنامه دهخدالحاظ. [ ل ِ ] (ع اِ) داغی است زیر چشم . (منتهی الارب ). داغ که بر گوشه ٔچشم اشتر نهند. (مهذب الاسماء). || پر سترده از بال مرغ . (منتهی الارب ). || پر اعلای تیر.
لهازملغتنامه دهخدالهازم . [ ل َ زِ ] (اِخ ) لقب بنی تیم اﷲبن ثعلبة. (منتهی الارب ). جریر گوید:کانک لم تشهد لقیطا و حاجباًو عمروبن عمرو اذدعا بال دارم و یوم الصفا کنتم عبیداً لعام
لهازملغتنامه دهخدالهازم . [ ل َ زِ ] (اِخ ) لقب بنی تیم اﷲبن ثعلبة. (منتهی الارب ). جریر گوید:کانک لم تشهد لقیطا و حاجباًو عمروبن عمرو اذدعا بال دارم و یوم الصفا کنتم عبیداً لعام
ذهلیینلغتنامه دهخداذهلیین . [ ] (اِخ ) منسوب به قبیله ذهل : و قد ربع الذهلیین و اللهازم اثناعشر مرباعاً. و منهم : هانی بن قبیصةبن هانی بن مسعودبن المزدلف عمروبن ابی ربیعةبن ذهل بن
لهزمتانلغتنامه دهخدالهزمتان . [ ل ِ زِ م َ ](ع اِ) تثنیه ٔ لهزمة. جای فراهم آمدن گوشت میان زفرو گوشت . ج ، لهازم . نکفتان . (مهذب الاسماء). در صحاح گوید: لهزمتان دو استخوان است برآ
لهزمةلغتنامه دهخدالهزمة. [ ل ِ زِ م َ ] (ع اِ) تندی زیر بناگوش که استخوانی است برآمده . و هما لهزمتان . ج ، لهازم . (منتهی الارب ).جایگاه به هم آمدن گوشت میان دو استخوان و زنخ و