لقطلغتنامه دهخدالقط. [ ل َ ] (ع مص ) از زمین برگرفتن چیزی را. (منتهی الارب ). چیز افتاده را برداشتن . (غیاث ). || برچیدن . (تاج المصادر) (زوزنی ). چیدن . دانه چیدن . || سخن چید
لقطلغتنامه دهخدالقط. [ ل َ ق َ ] (ع اِ) آنچه برداشته وبرچیده شود از خوشه و جز آن . یقال : لقطنا الیوم لقطاً کثیراً؛ یعنی بسیار خوشه چیدیم امروز. (منتهی الارب ). لقاط. (السامی )
لغطلغتنامه دهخدالغط. [ ل َ غ َ / ل َ ] (ع مص ) بانگ و فریاد کردن . (منتهی الارب ). بانگ و خروش کردن . شغب کردن .(تاج المصادر). لغطوا بالشکایة. (دزی ). || بانگ کردن کبوتر و سنگخ
لغطلغتنامه دهخدالغط. [ل َ غ َ / ل َ ] (ع اِ) بانگ و خروش . (منتهی الارب ) : سلطان از کثرت لغط و سورت شطط ایشان تغافل نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 322). || آوازهای مبهم که فهمید
لغتلغتنامه دهخدالغت . [ ل ُ غ َ ] (ع اِ) (از یونانی لگس ) لغة. آوازها که مردمان برای نمودن اغراض از مخرجهای دهان و حلق برآرند. اصواتی که هر قوم بدان از اغراض خویش تعبیر کند. (ا
لقطالسنبللغتنامه دهخدالقطالسنبل . [ ل َ ق َ طُس ْ سُم ْ ب ُ ] (ع اِ مرکب ) خوشه ٔ چیده . رجوع به لقط شود.
لقطالمعدنلغتنامه دهخدالقطالمعدن . [ ل َ ق َ طُل ْ م َ دِ ] (ع اِمرکب ) ریزه های زر که یافته شود. رجوع به لقط شود.
لقطالسنبللغتنامه دهخدالقطالسنبل . [ ل َ ق َ طُس ْ سُم ْ ب ُ ] (ع اِ مرکب ) خوشه ٔ چیده . رجوع به لقط شود.
لقطالمعدنلغتنامه دهخدالقطالمعدن . [ ل َ ق َ طُل ْ م َ دِ ] (ع اِمرکب ) ریزه های زر که یافته شود. رجوع به لقط شود.
لقطةلغتنامه دهخدالقطة. [ ل ُ طَ / ل ُ ق َ طَ ] (ع اِ) آنچه برداشته و برچیده شوداز خوشه و جز آن . (منتهی الارب ). چیز پیداشده . || (اصطلاح فقه ) و فی الحدیث سئل رجل النبی (ص ) عن