لقایلغتنامه دهخدالقای . [ ل ِ ] (از ع ، اِ) لقا. لقاء. دیدار. چهر. روی : کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن کجا شد آن بت عاشق پرست مهرلقای . فرخی .و رجوع به لقاء شود.
حل شدنلغتنامه دهخداحل شدن . [ ح َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آب شدن . || حل شدن مشکل ؛ مرتفع شدن آن : باش تا حس های تو مبدل شودتاببینی شان و مشکل حل شود. مولوی .ای لقای تو جواب هر سؤال
خاقنیلغتنامه دهخداخاقنی . [ ق َ ] (اِخ ) مخفف خاقانی . خاقانی شروانی نام خود را در این بیت به این شکل آورده است : هستی خاقنی اگر نیست شد از تو جوبجوبر دل او به نیم جو، باد لقای ر
گلابگرلغتنامه دهخداگلابگر. [ گ ُ گ َ ] (ص مرکب ) گلاب گیرنده . گلاب کش : گل گفت به از لقای من رویی نیست چندین ستم گلابگر باری چیست بلبل به زبان حال با او گفتایک روز که خندید که سا
لقالغتنامه دهخدالقا. [ ل ِ ] (ع اِمص ، اِ) لِقاء. دیدار. در فارسی توسعاً روی و چهره : پاکیزه لقایش که ز بس حکمت و جودش الحکمة و الجود سری مفتخراً به . منوچهری .تو آسمانی و هنر
عشق اکبرلغتنامه دهخداعشق اکبر. [ع ِ ق ِ اَ ب َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه )اشتیاق به لقای حق تعالی و معرفت ذات و شهود صفات درذات است . فلاسفه و ظرفا گویند اگر عشق عالی