لفچلغتنامه دهخدالفچ . [ ل َ ] (اِ) لب سطبر. لب درشت آویخته . لغتی است در لفج . به معنی لب حیوانات مخصوصاً شتر و گاو و خر استعمال میشود : فروهشته لفچ و برآورده کفچ به کردار قیر
لِفْچُوکگویش گنابادی در گویش گنابادی به معنی کسی که لبهایش آویزان است یعنی داغ دیده است را میباشد ، ناراحت ، خشمگین ، شکست خورده ، ناامید ، ناموفق ، بی حال و حس
لفچنلغتنامه دهخدالفچن .[ ل َ چ ِ / چ َ ] (ص نسبی ) لفجن . دارنده ٔ لب گنده و سطبر. (از برهان ). || گوشت بی استخوان . || زن بدکاره . (برهان ). و رجوع به لفجن شود.
لفچوکلغتنامه دهخدالفچوک . [ ل َ ] (ص ) در تداول گناباد خراسان ، به کسی گویند که دارای لبهای ستبر و کلفت است . || گاهی هم مردم اخمو و ترشروی را لفچوک گویند.
لفچهلغتنامه دهخدالفچه . [ ل َ چ َ/ چ ِ ] (اِ) لفچ . (جهانگیری ). لب گنده : دو لفچه چو دو آستن مرد حجازی دو منخره دو تیره چه سیصد بازی . (منسوب به منوچهری ).دندان چو صدف کرده دها
لفچهلغتنامه دهخدالفچه . [ ل َ چ َ/ چ ِ ] (اِ) لفچ . (جهانگیری ). لب گنده : دو لفچه چو دو آستن مرد حجازی دو منخره دو تیره چه سیصد بازی . (منسوب به منوچهری ).دندان چو صدف کرده دها
لفچنلغتنامه دهخدالفچن .[ ل َ چ ِ / چ َ ] (ص نسبی ) لفجن . دارنده ٔ لب گنده و سطبر. (از برهان ). || گوشت بی استخوان . || زن بدکاره . (برهان ). و رجوع به لفجن شود.
لفچوکلغتنامه دهخدالفچوک . [ ل َ ] (ص ) در تداول گناباد خراسان ، به کسی گویند که دارای لبهای ستبر و کلفت است . || گاهی هم مردم اخمو و ترشروی را لفچوک گویند.