لعیلغتنامه دهخدالعی . [ ل َ عَن ْ ] (ع ص ) نیک آزمند. || تیزشهوت . || (اِ صوت ) لعالک ، کلمه ای که به مردم شکوخیده گویند تا از لغزش دروا شود. یقال : للعاثر لعالک ؛ اذا دعا له ب
لایلغتنامه دهخدالای . (اِ) گل نرم که از آب گل آلود برجایی نشیند. گل نرم که در آب گل آلود ته نشین شود یا به دیوار و اطراف بندد. گل بسیار نرم که پس از گذشتن سیل و مانند آن برجای
لایلغتنامه دهخدالای . (اِخ ) نام محلی به هزارجریب مازندران . (مازندران و استراباد رابینو ص 124 بخش انگلیسی ).
لایلغتنامه دهخدالای . (فعل امر، نف ) امر از لاییدن ، گفتن . گفتار و کلام . (غیاث ). گفتن همچو هرزه لای یعنی هرزه گوی و می لاید یعنی میگوید و به معنی هرزه گوینده نیز گویند و امر
لعینلغتنامه دهخدالعین . [ ل َ ] (ع ص ) رجیم . رانده . (منتهی الارب ). به نفرین کرده . (مهذب الاسماء). بنفرین . نفرین کرده . مطرود. مردود. (منتهی الارب ). رانده ٔ از رحمت . رانده
لعیبلغتنامه دهخدالعیب . [ ل َ ] (ع ص ) همبازی . (دهار) (مهذب الاسماء). || بازیگر : بر من آمد و آورد برفروخته شمعچو طبع مرد نشاطی و جان مرد لعیب .عسجدی .
لعیعةلغتنامه دهخدالعیعة. [ ل َ ع َ ] (ع اِ) نان گاورس . حشر . (منتهی الارب ). نان گاورسین . (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). سوزنی در قافیه ٔ منیه و عطیه وقضیه ، لعیه آورده ا
لعینلغتنامه دهخدالعین . [ ل َ ] (ع ص ) رجیم . رانده . (منتهی الارب ). به نفرین کرده . (مهذب الاسماء). بنفرین . نفرین کرده . مطرود. مردود. (منتهی الارب ). رانده ٔ از رحمت . رانده
لعیبلغتنامه دهخدالعیب . [ ل َ ] (ع ص ) همبازی . (دهار) (مهذب الاسماء). || بازیگر : بر من آمد و آورد برفروخته شمعچو طبع مرد نشاطی و جان مرد لعیب .عسجدی .
لعیعةلغتنامه دهخدالعیعة. [ ل َ ع َ ] (ع اِ) نان گاورس . حشر . (منتهی الارب ). نان گاورسین . (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ). سوزنی در قافیه ٔ منیه و عطیه وقضیه ، لعیه آورده ا
لعینلغتنامه دهخدالعین . [ ل َ ] (اِخ ) منقری ابواکیدر منازل بن زمعة. شاعری است . (منتهی الارب ). رجوع به ابواکیدر شود. این دو بیت او راست درباره ٔ آل اُهتم :و کیف تسامون الکرام