لعقلغتنامه دهخدالعق . [ ل َ ] (ع مص ) لعقة. (منتهی الارب ). لیسیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر). || مردن : لعق فلان اصبعه ؛ بمرد. (منتهی الارب ). || به کفجلیز برآوردن . (زوزن
لاغفرهنگ مترادف و متضاد۱. شوخی، ظرافت، مطایبه، هرز، هزل ۲. سرور، شادی، نشاط ۳. تزویر، حیله، فریب، فسوس، مکر ۴. بافه، دسته
لاغلغتنامه دهخدالاغ . (اِ) تا. تای . شاخ . شاخه . طاقه : طاقه ٔ ریحان ،لاغی اسپرغم . یک لاغ سبزی ، یک طاقه بقل ، یک برگ از سبزی . یک لاغ تره یا یک لاغ سبزی یا لاغی اسپرغم ؛ هری
لاقلغتنامه دهخدالاق . (از ع ، ص ) مخفف لایق . رجوع به لایق شود: لاق گیس تو یا او یا من و غیره ، لایق گیسوی تو یا او یا من .
لعقةلغتنامه دهخدالعقة. [ ل َ ق َ ] (ع اِ) یکبار لیسیدن . (منتهی الارب ). لعق . || اندک هرچه باشد. یقال : فی الارض لعقة من ربیع؛ ای قلیل من الرطب . (منتهی الارب ).
لعقةلغتنامه دهخدالعقة. [ ل ُ ق َ ] (ع اِ) آنچه در کپچه و ملعقه برداشته شود. (منتهی الارب ). مقداری که در یک ملعقه جای گیرد. || از معجونات وزنی معادل چهار مثقال . (مفاتیح ).
لعقةالدملغتنامه دهخدالعقةالدم . [ ل َ ع َ ق َ تُدْ دَ ] (اِخ )لقب عبدالدار و لقب مخزوم و عدی و سهم و حمج ، بدان جهت که با هم سوگند خوردند سپس شتری کشته خونش را لیسیدند یا دست خود را
لعقةدیکشنری عربی به فارسیليس , ليسه , ليسيدن , زبان زدن , زبانه کشيدن , فرا گرفتن , تازيانه زدن , مغلوب کردن
لعقةلغتنامه دهخدالعقة. [ ل َ ق َ ] (ع اِ) یکبار لیسیدن . (منتهی الارب ). لعق . || اندک هرچه باشد. یقال : فی الارض لعقة من ربیع؛ ای قلیل من الرطب . (منتهی الارب ).
لعقةلغتنامه دهخدالعقة. [ ل ُ ق َ ] (ع اِ) آنچه در کپچه و ملعقه برداشته شود. (منتهی الارب ). مقداری که در یک ملعقه جای گیرد. || از معجونات وزنی معادل چهار مثقال . (مفاتیح ).
لعقةالدملغتنامه دهخدالعقةالدم . [ ل َ ع َ ق َ تُدْ دَ ] (اِخ )لقب عبدالدار و لقب مخزوم و عدی و سهم و حمج ، بدان جهت که با هم سوگند خوردند سپس شتری کشته خونش را لیسیدند یا دست خود را