لعابلغتنامه دهخدالعاب . [ ل ُ ] (ع اِ) آب دهن که روان باشد. یقال : تکلم حتی سال لعابه . بفج . برغ . (منتهی الارب ). خیو. خدو. ریق . بزاق . بصاق . غلیز. آب دهان را لعاب گویند. (ذ
لاعبلغتنامه دهخدالاعب . [ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از لعب . بازی گر. بازی کن . بازی کننده : و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعِبین . (قرآن 38/44). و ما خلقنا السماء و الار
صقيلدیکشنری عربی به فارسیلعاب , لعاب شيشه , مهره , برق , پرداخت , لعابي کردن , لعاب دادن , براق کردن , صيقل کردن , بي نور و بيحالت شدن(درگفتگوي ازچشم)