لطیفیلغتنامه دهخدالطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) شمس الدین محمد لطیفی پسر قاضی شیخ کبیرکه مشهور است به قاضی زاده ٔ اردبیلی . وی معاصر شاه اسماعیل صفوی است . رجوع به شمس الدین محمد لطیفی
لطیفیلغتنامه دهخدالطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان لار. واقع در 3هزارگزی خاوری لار، کنار راه شوسه ٔ لار به بندرعباس . جلگه ، گرمسیر مالاریائی و دارای
لطیفیلغتنامه دهخدالطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) (مولانا...) مولدش معلوم نشد، اما بسیار طبع شوخ داشته و در صغر سن وفات کرده و از او اندک سخنی مانده است . این بیت ترکی از اوست :گه آقار که
لطیفیلغتنامه دهخدالطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای قرن نهم و از مردم قسطمونی . مقیم استانبول . متوفی بسال 990 هَ . ق . وی از معمرین است و تذکرةالشعرائی به ترکی دارد که اخیراً طبع
لطیفیلغتنامه دهخدالطیفی . [ ل َ ] (اِخ )از مشاهیر شعرای هندوستان و از مردم جونپور و وی رادیوانی است حاوی اشعار لطیف و هم به تقلید حدیقه ٔ سنائی مثنویی دارد به نام منازل . این مقط
لطیففرهنگ مترادف و متضاد۱. ظریف، نازک ۲. ترد، شکننده ۳. زیبا، گلاندام، گلپیکر، نازکاندام، نازکبدن، نازکتن ۴. شیرین، نغز ۵. ریز، ریزه، سبک ≠ زمخت، ضخیم، کلفت
تسخرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهریشخند؛ استهزا: ◻︎ گر لطیفی زشت را در پی کند / تسخری باشد که او بر وی کند (مولوی: ۱۹۸).
شمس الدینلغتنامه دهخداشمس الدین . [ ش َ سُدْ دی ] (اِخ ) محمد لطیفی . پسر قاضی شیخ کبیر که به قاضی زاده ٔ اردبیلی معروف می باشدو لطیفی که فرزند اوست صفات حمیده ، طبع استوار و دلپذیر
شاه جانیلغتنامه دهخداشاه جانی . (ص نسبی ، اِ) ظاهراً به پارچه های لطیفی که از مرو بدست می آمده است اطلاق شده و در قرن دهم این کلمه بطور مطلق به معنی قماش لطیف بکار رفته است . (دزی ج
کرکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پشم یا پر بسیارنرم.۲. پرزهای نرم و لطیفی که از بن موهای بز میروید و آنها را با شانه میگیرند و پس از ریسیدن در بافتن پارچههای کرکی به کار میبرند؛ گلغر؛
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمانی جرجانی ملقب به تاج الدین . و معروف به ابن صبیح از فقهای حنفی . او راست : کتاب احکام الرمی و السبق . تع