لشکرکشیلغتنامه دهخدالشکرکشی . [ ل َ ک َ ک َ / ک ِ ] (حامص مرکب ) عمل لشکرکش . سوق جیش (با فعل کردن صرف شود). قشون کشی .تحشید. سپهسالاری : لشکرکشی خراسان به ابوالحسن سیمجور مقرر گشت
لشکرکشیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شغل و عمل لشکرکش؛ فرماندهی لشکر.۲. فرستادن لشکر، آدات و ادوات جنگی به جایی.
لشکرکشیcampaign 3واژههای مصوب فرهنگستانرشتهعملیات متوالی که با هدف شکست دادن دشمن در زمان و منطقهای معین انجام میشود و از ویژگیهای آن تمرکز بر شیوۀ جابهجایی نیرو، فریب دشمن، پشتیبانی خدمات رزمی
لشکرکشلغتنامه دهخدالشکرکش . [ ل َ ک َ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) کشنده ٔ لشکر. قائدلشکر. سپه سالار. (آنندراج ). سردار لشکر : نترسد از انبوه لشکرکشان گر از ابر باشدبرو سرفشان . فردوسی
لشکر کشیدنلغتنامه دهخدالشکر کشیدن . [ ل َ ک َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) سوق جیش . تحشید. قشون کشیدن . لشکرکشی کردن : چو نامه بنزدیک ایشان رسیدکه رستم بدان دشت لشکر کشید. فردوسی .بر بو
سطح عملیاتی جنگoperational level of warواژههای مصوب فرهنگستانسطحی از جنگ که در آن لشکرکشی و جابهجایی نیروها و عملیات عمده طراحی و هدایت میشود