لزوملغتنامه دهخدالزوم .[ ل ُ ] (ع مص ) لزم . لزام . لزمة. لزمان . پیوسته ماندن با کسی . لازم گردیدن وی را. (منتهی الارب ). ملازم بودن به چیزی . لازم بودن بچیزی . (منتخب اللغات )
لزوملغتنامه دهخدالزوم . [ ل ُ ] (اِ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند. (برهان ) (آنندراج ). لیزم . (آنندراج ) : ای به بازوی قوّت تو شده م
لزوم مالایلزملغتنامه دهخدالزوم مالایلزم . [ ل ُ م ِ ی َ زَ ] (ع ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به معنی ضروری گرفتن آنچه ضروری نیست . اعنات .رجوع به اعنات و رجوع به لزوم در اصطلاح عروض شود.
لزوم مالایلزملغتنامه دهخدالزوم مالایلزم . [ ل ُ م ِ ی َ زَ ] (ع ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) به معنی ضروری گرفتن آنچه ضروری نیست . اعنات .رجوع به اعنات و رجوع به لزوم در اصطلاح عروض شود.