لختفرهنگ مترادف و متضاد۱. اندک، بخش، برخ، جزء، جصه، قسم، قسمت ۲. پارچه، پاره، تکه، قطعه ۳. عمود، گرز ۴. شلال، نرم ۵. بیحال، رخوتناک، سست ۶. دلمه، لخته، منعقد
لختدیکشنری فارسی به انگلیسیaltogether, bald, bare, inert, leaden, stark, limp, naked, nude, piece, portion, share
لختلغتنامه دهخدالخت . [ ل َ ] (ع ص ) بزرگ اندام . || زن مفضاة که پیش و پس وی یکی شده باشد. || حرﱡ سخت لخت ؛ گرمای شدید و سخت . (منتهی الارب ).
غوشتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبرهنه؛ لخت مادرزاد: ◻︎ شد به گرمابه درون یک روز غوشت / بود فربی و کلان و خوبگوشت (رودکی: ۵۳۳).
برهنهلغتنامه دهخدابرهنه . [ ب ِرَ / ب َ رَ ن َ / ن ِ / ب ِ هََ ن َ / ن ِ ] (ص ) ترجمه ٔ عریان باشد. (از غیاث ). عریان ، مثل تیغ برهنه و لوای برهنه . (آنندراج ). بی مطلق پوشش چنان
مادرزادلغتنامه دهخدامادرزاد. [ دَ ] (ن مف مرکب ) مادرزاده . همشیره یا برادر از بطن یک مادر، یعنی هم شکم . (آنندراج ). برادر یا خواهری که از شکم یک مادر زاییده شده اند. هم شکم . ||
برهنهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد ان، لُخت، عور، مادرزاد، سربرهنه، بیحجاب، پتی، لت، بیجامه، بیپوشش، بدحجاب، دکولته، بیزینت وزیور، ساده پوستکنده، باز، آشکار لختی عاری، فاقد، بدون