لتکواژهنامه آزاد(بیرجند-نهبندان) لَتِّک؛ چوبه. چوبی شبیه دسته کلنگ برای شستن لباس ها؛ لباس خیس شده را روی سنگ می گذاشتند و با لتک روی آن ضربه می زدند تا تمیز شود.
لْتَکُنفرهنگ واژگان قرآنبايد كه باشد (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ" ،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد ، اين لام ساكن مي شود مثل "وَلْتَکُن")
لتکالغتنامه دهخدالتکا. [ ل ُ ] (روسی ، اِ) (در تداول بعضی نقاط سواحل دریای خزر) قایق . کرجی . بلم . فقه . طراده . زورق . قارب . لتکه . غراب .
لتکاءلغتنامه دهخدالتکاء. [ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان چهاربلوک بخش سیمینه رود شهرستان همدان ، واقع در 22هزارگزی شمال همدان و پنجهزارگزی باختری شوسه ٔ همدان به تهران . دشت ، سردسی