لبریزلغتنامه دهخدالبریز. [ ل َ ] (نف مرکب ) پر. لبالب . مالامال . چنانکه از سر بخواهد شدن . طفحان : اناء طفحان ؛ خنور لب ریز، سرریز. نسفان : اِناء نسفان ؛ آوند پر و لب ریز. قدح د
لبریزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پر؛ لبالب.۲. ویژگی ظرفی که از آب یا چیز دیگر به اندازهای پر شده باشد که از کنارۀ آن بریزد.
لب ریز شدنلغتنامه دهخدالب ریز شدن . [ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فیضان . ریختن مظروف و بیشتر مایع از ظرف چون بیش از اندازه باشد.- جام صبرلبریز شدن ؛ ناشکیبا گشتن . بیش تاب نداشتن . صبر
لب ریز کردنلغتنامه دهخدالب ریز کردن . [ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) لبالب کردن . پر کردن تا لبه : تطفیح ؛ لبریز کردن و لبریز گردانیدن . (منتهی الارب ).
لب ریز شدنلغتنامه دهخدالب ریز شدن . [ ل َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فیضان . ریختن مظروف و بیشتر مایع از ظرف چون بیش از اندازه باشد.- جام صبرلبریز شدن ؛ ناشکیبا گشتن . بیش تاب نداشتن . صبر
لب ریز کردنلغتنامه دهخدالب ریز کردن . [ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) لبالب کردن . پر کردن تا لبه : تطفیح ؛ لبریز کردن و لبریز گردانیدن . (منتهی الارب ).
سرریز شدنلغتنامه دهخداسرریز شدن . [ س َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) لب ریز شدن . ریختن آب و مانند آن از حوض و جز آن . ریختن مظروف از لب ظرفی چون بیش از اندازه باشد.
لبالبلغتنامه دهخدالبالب . [ ل َ ل َ ](ص مرکب ) لب بلب . لمالَم . مالامال . پر از مایعی تا لبه . پر تا لب چنانکه جامی . لب ریز. مملو. ممتلی . که تالب پر باشد چون پیمانه از شراب و
ریزلغتنامه دهخداریز. (نف مرخم ) (ماده ٔ مضارع ریختن ) ریزنده و ریزان و پاشان و افشان و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود، مانند: اشک ریز؛ کسی که گریه می کند و اشک از چشم آن روان