لاینفکلغتنامه دهخدالاینفک . [ ی َ ف َک ک ] (ع ص مرکب ) (از: لا + ینفک ) جدانشدنی . ممتنعالانفکاک . جدائی ناپذیر. لازم . لازم غیرمفارق : و دانایان و حکما و مورخان حضرت اعلی را جزو
لاینفعلغتنامه دهخدالاینفع. [ ی َ ف َ ] (ع ص مرکب ) (از: لا + ینفع) آنچه نفع نکند. بی سود. که سود ندارد.
لاینفصللغتنامه دهخدالاینفصل . [ ی َ ف َ ص ِ ] (ع ص مرکب ) (از: لا + ینفصل ) جدانشدنی . انفصال ناپذیر. جدائی ناپذیر. نابریدنی : عضو لاینفصل .
جزو تنلغتنامه دهخداجزو تن .[ ج ُزْ وِ ت َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) هر چیز که لازم و لاینفک باشد. جزو بدن . (بهارعجم ) (آنندراج ). آن چیز که ملازم تن باشد و از بدن جدا نشود : پژم
تشکیلدهندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت تشکیلدهنده، متعلقه، لاینفک، داخلی، ذاتی ترکیب کننده، ترکیبدهنده، چسباننده، وصلکننده سازمانی
حال مؤکدهلغتنامه دهخداحال مؤکده . [ ل ِ م ُ ءَک ْ ک َ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) الحال المؤکدة هی التی لاینفک ذوالحال عنها مادام موجوداً غالباً، نحو زیدٌ ابوک عطوفاً،و الحال
essentialدیکشنری انگلیسی به فارسیضروری است، ضروری، اساسی، اصلی، ذاتی، واجب، لاینفک، عمده، واقعی، بسیار لازم، عارضی، فرض، اساسی ذاتی، جبلی