لانلغتنامه دهخدالان . (اِ) بی حقیقتی و بی وفائی . (برهان ) (جهانگیری ) : می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی لان برکنده ای ز خشم دل از یار مهربان .مولوی .
لانلغتنامه دهخدالان . (اِخ ) (الَ ...) شهری و نیز گروهی بطرف ارمینیه . (منتهی الارب ). بلاد واسعی بطرف ارمینیه نزدیک باب الابواب مجاور خزر و عامه بغلط علاّن گویندو ایشان نصارا
لعنلغتنامه دهخدالعن . [ ل َ ] (ع مص ) نفرین . سنه . بَوه . سب ّ. خِزی . لعنت . نفرین کردن . (ترجمان القرآن جرجانی ).طرد. اِبعاد. راندن و دور کردن از نیکی و رحمت . (منتهی الارب
لان چئولغتنامه دهخدالان چئو. [ ] (اِخ ) نام شهری به چین و آن کرسی کان سو و کنار رود هوآنگ هو است . پانصد هزار تن سکنه دارد.
لان ولنلغتنامه دهخدالان ولن . [ وُ ل ُ ] (اِخ ) نام کرسی بخش از ولایت «سن بریک » در ایالت کت دونر فرانسه ، دارای 1043 تن سکنه .
لانهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشیانه، آشیان، سوراخ، عریش، کاشانه، کنام ۲. شان، کندو ۳. بیکاره، تنآسا، تنبل، کاهل
لان چئولغتنامه دهخدالان چئو. [ ] (اِخ ) نام شهری به چین و آن کرسی کان سو و کنار رود هوآنگ هو است . پانصد هزار تن سکنه دارد.
لان ولنلغتنامه دهخدالان ولن . [ وُ ل ُ ] (اِخ ) نام کرسی بخش از ولایت «سن بریک » در ایالت کت دونر فرانسه ، دارای 1043 تن سکنه .
لانتانواژهنامه آزاد(لان تان) | LanTan مذاکره کنندۀ قهار، فروشندۀ باهوش، کسی که در امور خریدوفروش بی نظیر است. در ایران باستان:سرگروه فروشندگان را در بازارهای بین المللی و بزرگ "لا