لاریسلغتنامه دهخدالاریس . (اِخ ) نام شهری . گزنفون گوید کورش پس از جنگ با کرزوس و شکست دادن وی پس از عقد معاهده به دسته ای از سپاهیان سنگین اسلحه ٔ مصری که مردانه حرب و مقاومت کر
لرزیدندیکشنری فارسی به انگلیسیdodder, flicker, judder, palpitate, pulsate, quake, quaver, quiver, rock, shake, thrill, tremble, vibrate
لارزلغتنامه دهخدالارز. [ رِ ] (اِخ ) نام قریتی از اعمال آمل طبرستان و آن را قلعه ٔ لارز گویند و میان آن و آمل دو روزه راه است . ابوجعفر محمدبن علی اللارزی الطبری متوفی به سال 51
ولغتنامه دهخداو. (ع حرف ) مؤلف منتهی الارب آرد: واو حرفی است از حروف هجا و به چند وجه می آید:الف - واو عاطفة که عاطف آن برای مطلق جمع است و در مواردی به کار میرود از قبیل ای
حجاجلغتنامه دهخداحجاج . [ ح َج ْ جا ] (اِخ ) ابن یوسف بن الحکم بن عقیل بن مسعودبن عامربن معتب بن مالک بن کعب بن عمروبن سعدبن عوف بن قسی ، و هو ثقیف . مکنی به ابومحمد. ابن خلکان