قیمیلغتنامه دهخداقیمی . [ می ی ] (ع ص نسبی ) نسبت است به قیمت . (از اقرب الموارد). || (اصطلاح فقه ) در برابر مثلی . غیرمثلی .
غیمیلغتنامه دهخداغیمی . [ غ َ ما ] (ع ص ) مؤنث غَیمان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). رجوع به غَیمان شود.
قیمومتلغتنامه دهخداقیمومت . [ ق َ م َ ] (ع اِمص ) سرپرستی . قیمی . قیم بودن . (فرهنگ فارسی معین ): هنوز بعض کشورهای ضعیف تحت قیمومت دولتهای بزرگند. قیمومت مانند «شیخوخت » در هیچیک
خدیجهلغتنامه دهخداخدیجه .[ خ َ ج َ ] (اِخ ) بنت القیم معروف به امةالعزیز. از بغدادیان بود. پدرش حمام قیمی (ناطوری ) چون وی را دارای استعداد علمی دید، اسباب تحصیل او را فراهم آورد
اعیان مضمونة بانفسهالغتنامه دهخدااعیان مضمونة بانفسها. [ اَ ن ِ م َ ن َ ب ِ اَ ف ُ س ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فقه ) اموالی را گویند که هرگاه در دست غاصب یا آنکه در حکم غاصب است ، تلف
مثلیلغتنامه دهخدامثلی . [ م ِ لی ی ] (ص نسبی ) منسوب به مِثْل . (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به مِثْل شود. || در اصطلاح فقها چیزی است که مثل آن بدون تفاوت مهم در اجزایش در بازا