قیفاللغتنامه دهخداقیفال . (معرب ، اِ) رگی در بازو که آن را مخصوص به سر و روی میدانستند و سراروی نیز گویند. (ناظم الاطباء). رگی است که گشادن آن بخون گرفتن سر و روی و گلو را مفید ب
قفال شاشیلغتنامه دهخداقفال شاشی . [ ق َف ْ فا ل ِ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن حسین . از راویان است . (ریحانة الادب ).
قفال شاشیلغتنامه دهخداقفال شاشی . [ ق َف ْ فا ل ِ ] (اِخ ) محمدبن علی بن اسماعیل . از راویان است . (ریحانة الادب ). تولد وی به سال 291 هَ . ق . و وفات او به سال 365 اتفاق افتاد. وی د
قفال صغیرلغتنامه دهخداقفال صغیر. [ ق َف ْ فا ل ِ ص َ ] (اِخ ) عبداﷲبن احمدبن عبداﷲ فقیه فاضل ، مکنی به ابوبکر مروزی . از مردم مرو است که در قفل سازی مهارت داشته است و در فقه و زهد و
قفاللغتنامه دهخداقفال . [ ق َف ْ فا ] (اِخ ) نام یکی از علمای شافعیه . (منتهی الارب ). رجوع به قفال شاشی (محمدبن علی ...) شود.
قفاللغتنامه دهخداقفال . [ ق َف ْ فا ] (ع ص ) قفل گر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). سازنده ٔ قفل و کلیدانه ، و آن فعال است برای مبالغه . (اقرب الموارد).
اسیلملغتنامه دهخدااسیلم . [ اُ س َ ل ِ ] (ع اِ) یکی از عروق سته ٔ دست : «و امّا عروق الیدین فستة: القیفال و الاکحل و الباسلیق و حبل الذراع الوحشی و الاسیلم و الابطی .» (معالم الق
ساعدینلغتنامه دهخداساعدین . [ ع ِ دَ ] (ع اِ) تثنیه ٔ ساعد، دو بازو : هر یکی از ساعدین مادر و بازوخویشتن آویخته به اکحل و قیفال .منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 133).
سرارویلغتنامه دهخداسراروی . [ س َ ] (اِ مرکب ) نام رگی است که چون او را بگشایند خون از سرو روی آدمی کشیده شود و بعربی قیفال گویند. (برهان ). رگی است که فصد آن امراض سر و روی و چشم