قیفلغتنامه دهخداقیف . (اِ) آلتی که آن را از فلز یا شیشه سازند و دهانه ٔ آن بشکل مخروطی است که از پائین به لوله ای استوانه ای متصل میگردد و مایعات را بوسیله ٔ آن در ظرف دهان تنگ
قیفگویش خلخالاَسکِستانی: qif دِروی: qəyf شالی: qif کَجَلی: qe:f کَرنَقی: qef کَرینی: qəf کُلوری: qeyf گیلَوانی: qif لِردی: qəf
قیفگویش کرمانشاهکلهری: řâhatɪ گورانی: řahatɪ سنجابی: řahatɪ کولیایی: řahatɪ زنگنهای: řahatɪ جلالوندی: řahatɪ زولهای: řahatɪ کاکاوندی: řahatɪ هوزمانوندی: řahatɪ
غیفلغتنامه دهخداغیف . [ غ َ ] (ع اِ) گروه مرغان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جماعةالطیر. (اقرب الموارد).
قیف انفجارcrater 4واژههای مصوب فرهنگستانفرورفتگی یا گودالی که براثر انفجار در سطح زمین ایجاد میشود و بسته به بزرگی و عمق انفجار، شکل بشقابی یا مخروطی دارد
قیف بارگیریhopperواژههای مصوب فرهنگستانقیفی بزرگ و فلزی در اسکله برای هدایت بار فله، عموماً غلات، از کشتی به کامیون یا واگن متـ . قيف