قیسیلغتنامه دهخداقیسی . [ ق َ ] (اِخ ) ابراهیم بن محمدبن ابراهیم مالکی ، مکنی به ابواسحاق و ملقب به برهان الدین و موصوف به علامه . از نحویان بزرگ و از شاگردان زینب بنت الکمال و
قیسیلغتنامه دهخداقیسی . [ ق َ ] (اِخ ) مکی بن ابیطالب حموش بن محمدبن مختار نحوی مقری [ معری ]، مکنی به ابومحمد. محدث نحوی در مصر و مکه استماع حدیث نمود و علوم قرآنی فراگرفت و در
قیسیلغتنامه دهخداقیسی . [ ق َ / ق ِ ] (اِ) نوعی از زردآلو. (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). یکی از انواع زردآلو که بسیار شیرین و مطبوع است و در اطراف دماوند فراوان است . (فرهنگ فار
غیسیلغتنامه دهخداغیسی .[ غ َ ] (اِ) زردآلوی شیرین هسته که خشک آن را تنها یا در خورش میخورند. این کلمه را بقاف نوشتن غلط مشهور است چه احتمال اینکه منسوب به قیس نام عرب باشد بسیار
قیصیلغتنامه دهخداقیصی . [ ق َ / ق ِ ] (اِ) نوعی از زردآلو. رجوع به گیاه شناسی گل گلاب چ دانشگاه ص 226 و قیسی شود.
غیثیلغتنامه دهخداغیثی . [ غ َ ] (ص نسبی ) منسوب به غیث که بطنی از قبیله ٔ عبس است . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج 2 ص 185). رجوع به غیث بن مریطة شود. || منسوب به غیث که بطنی از
غیثیلغتنامه دهخداغیثی . [ غ َی ْ ی ِ ] (ص نسبی ) منسوب به غَیِّث بطنی از قبیله ٔ طیی ٔ. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج 2 ص 185). رجوع به غَیِّث بن عمرو شود.
قیسیةلغتنامه دهخداقیسیة. [ ق َ سی ی َ ] (ع ص نسبی ) مؤنث قیسی منسوب به قیس : و فی ثقیف اختلاف فمنهم من قال انها قیسیة. (الحلل السندسیة ج 1 ص 294).
علی قیسیلغتنامه دهخداعلی قیسی . [ ع َ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن بُرَید ابودعامه ٔ قیسی . مکنی به ابوالحسن . از ادیبان و راویان بزرگ بود و امیر ابونصر از وی نام برده است . وی از ابونواس و
علی قیسیلغتنامه دهخداعلی قیسی . [ ع َ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن محمدبن یوسف بن مسعود قیسی قرطبی شاعر. ملقب به نظام الدین و مکنی به ابوالحسن و مشهور به ابن خروف . رجوع به ابن خروف (ضیاءال
عماره ٔ قیسیلغتنامه دهخداعماره ٔ قیسی . [ ع ُ رَ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن تمیم قیسی لخمی . وی از نزدیکان حجاج بن یوسف ثقفی بود. چون عبدالرحمان اشعث در جنگ سختی که بین او و سپاهیان مهلب و حج
قیسیةلغتنامه دهخداقیسیة. [ ق َ سی ی َ ] (ع ص نسبی ) مؤنث قیسی منسوب به قیس : و فی ثقیف اختلاف فمنهم من قال انها قیسیة. (الحلل السندسیة ج 1 ص 294).
علی قیسیلغتنامه دهخداعلی قیسی . [ ع َ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن بُرَید ابودعامه ٔ قیسی . مکنی به ابوالحسن . از ادیبان و راویان بزرگ بود و امیر ابونصر از وی نام برده است . وی از ابونواس و
علی قیسیلغتنامه دهخداعلی قیسی . [ ع َ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن محمدبن یوسف بن مسعود قیسی قرطبی شاعر. ملقب به نظام الدین و مکنی به ابوالحسن و مشهور به ابن خروف . رجوع به ابن خروف (ضیاءال
عماره ٔ قیسیلغتنامه دهخداعماره ٔ قیسی . [ ع ُ رَ ی ِ ق َ ] (اِخ ) ابن تمیم قیسی لخمی . وی از نزدیکان حجاج بن یوسف ثقفی بود. چون عبدالرحمان اشعث در جنگ سختی که بین او و سپاهیان مهلب و حج