غیظدیکشنری فارسی به انگلیسیinvidiousness, ire, mad, outrage, peeve, pout, resentment, ruffle, sullenness, tantrum, temper, tiff
قیضلغتنامه دهخداقیض . [ ق َی ْ ی ِ] (ع اِ) سنگریزه که بدان گرد مغاکچه ٔ گردن ستور داغ کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). سنگریزه ای که بدان ستور را داغ کنند. (ن
قیضلغتنامه دهخداقیض . (ع اِ) ج ِ قیضة. (منتهی الارب )(اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به قیضة شود.
قیزانلغتنامه دهخداقیزان . (ع اِ) ج ِ قوز بمعنی ریگ توده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قوز شود.
قیزملکلغتنامه دهخداقیزملک . [ م َ ل ِ ] (اِخ ) ملکه ٔ گرجستان ، زنی که پادشاه تمامت گرج بود. (تاریخ جهانگشاج 1 پاورقی ص 212 و ج 2 ص 160). گویند که چون به ابوبکر رضی اﷲ عنه خبر رسی
قیزهلغتنامه دهخداقیزه . [ق َ زَ / زِ ] (اِ) لنگوته . (بهار عجم ) (آنندراج ).- قیزه کردن اسب ؛ بستن اسب بوضعی خاص و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و در هندوستان قازه به الف گویند
قیزه بندلغتنامه دهخداقیزه بند. [ ق َ زَ / زِ ب َ ] (نف مرکب ) لنگوته بند. (بهار عجم ) (آنندراج ) : ز نازک معانی شده قیزه بندببرج سرین دیده زین ره کمند. ملاطغرا (از بهار عجم و آنندرا
قیزبسواژهنامه آزاددر معنی مستقیم یعنی دختر بس است، و وقتی که تمام نوزادهای متولد شده توسط یک زن دختر باشد، اسم آخرین دختر متولد شده را قیز بس می گذارند به امید اینکه بچه بعدی دیگ
قیزانلغتنامه دهخداقیزان . (ع اِ) ج ِ قوز بمعنی ریگ توده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قوز شود.
قیزملکلغتنامه دهخداقیزملک . [ م َ ل ِ ] (اِخ ) ملکه ٔ گرجستان ، زنی که پادشاه تمامت گرج بود. (تاریخ جهانگشاج 1 پاورقی ص 212 و ج 2 ص 160). گویند که چون به ابوبکر رضی اﷲ عنه خبر رسی
قیزهلغتنامه دهخداقیزه . [ق َ زَ / زِ ] (اِ) لنگوته . (بهار عجم ) (آنندراج ).- قیزه کردن اسب ؛ بستن اسب بوضعی خاص و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و در هندوستان قازه به الف گویند
قیزه بندلغتنامه دهخداقیزه بند. [ ق َ زَ / زِ ب َ ] (نف مرکب ) لنگوته بند. (بهار عجم ) (آنندراج ) : ز نازک معانی شده قیزه بندببرج سرین دیده زین ره کمند. ملاطغرا (از بهار عجم و آنندرا