قیانلغتنامه دهخداقیان . (ع اِ) ج ِ قَیْن . بندگان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). رجوع به قین شود.
غیانلغتنامه دهخداغیان . [ غ َی ْ یا ] (ع ص ) گمراه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). صفت از «غوی یغوی » بمعنی گمراه شد. (از اقرب الموارد). گمراه و پیروی کننده ٔ خواهش نفس . (از ا
غیانلغتنامه دهخداغیان . [ غ َ ] (اِ) سیماب . جیوه . (برهان قاطع ذیل آبک ) (ناظم الاطباء) (استینگاس ). ناظم الاطباء و استینگاس این لغت را عربی دانسته اند، ولی در فرهنگهای معتبر ع
غیانلغتنامه دهخداغیان . [ غ َی ْ یا ] (اِخ ) ابن قیس بن جهینةبن زید. بطنی از جهینه . گروهی از بنی غیان پیش رسول خدا (ص ) آمدند. رسول فرمود: شما کیستید؟ گفتند: بنی غیان . وی ایشا
قیان کندیلغتنامه دهخداقیان کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آواجیق بخش حومه ٔ شهرستان ماکو، سکنه ٔ آن 150 تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت ، گله داری و صنا
قیانسلغتنامه دهخداقیانس . [ ق َ ن ِ ] (ع اِ) ج ِ قینَس ، بمعنی گاو نر است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قینس شود.
قیان کندیلغتنامه دهخداقیان کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آواجیق بخش حومه ٔ شهرستان ماکو، سکنه ٔ آن 150 تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت ، گله داری و صنا
قیانسلغتنامه دهخداقیانس . [ ق َ ن ِ ] (ع اِ) ج ِ قینَس ، بمعنی گاو نر است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به قینس شود.
اقیانوسفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ غیرآلی قیانوس، دریا، بحر، پهناب، غرقاب، دریاچه هیدروسفر، آبکره، آبسپهر اقیانوس اطلس، آرام، هند، منجمد شمالی دریای خزر، دریای عمان مصب رود، رود، نهر
طلاللغتنامه دهخداطلال . [ طَ ] (اِخ ) موضعی است در شعر ابوالصخر الهذلی : یفیدون القیان مقینات کاطلاءالنعاج بذی طَلال .(از معجم البلدان ).
جلال الدینلغتنامه دهخداجلال الدین . [ ج َ لُدْ دی ] (اِخ ) ابن احمد رومی فقیه حنفی قاهری معروف به قیانی و ملقب به فاضل از دانشمندان و مؤلفان است . او راست شرح بر منار الانوار نسفی .