قنداق کردنلغتنامه دهخداقنداق کردن . [ ق ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بستن شیرخواره را در قنداق . || بستن حوله ٔ یک پارچه ٔ تر پیرامون سینه و پهلو و پشت مبتلای به ذات الریه و ذات الجنب . (یاد
قنداقلغتنامه دهخداقنداق . [ ق ُ ] (ترکی ، اِ) چوبی باشد یا نال به تفنگ وصل کنند و مثل دسته بود برای تفنگ و بدین معنی غالباًمعرب کنده است . (آنندراج ). چوبی را گویند که بطریق ناوچ
قنداقهلغتنامه دهخداقنداقه . [ ق ُ ق َ ] (ترکی ، اِ) پارچه ای است که طفل نوازد را بواسطه ٔ آن پوشانند تا بدن نازک و لطیف او را محافظت نماید و در مشرق زمین اکنون هم معمول است . (قام
قنداقهلغتنامه دهخداقنداقه . [ ق ُ ق َ ] (ترکی ، اِ) پارچه ای است که طفل نوازد را بواسطه ٔ آن پوشانند تا بدن نازک و لطیف او را محافظت نماید و در مشرق زمین اکنون هم معمول است . (قام
اشتکلغتنامه دهخدااشتک . [ اِ ت َ ] (اِ) جامه ای را گویند که طفلان و کودکان نوزاییده را در آن پیچند. (برهان ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). قُنداق . قُنداقه . قِماط.
قماطلغتنامه دهخداقماط. [ ق ِ ] (ع اِ) رسن که قوائم گوسفند به وی بندند. (منتهی الارب ). رسن که دست و پای گوسفند را بدان بندند برای سر بریدن . (اقرب الموارد). || دست بند. (منتهی ا
سبدفرهنگ فارسی طیفیمقوله: فضای عام زنبیل، ساک، کیسه▲ طبق، خوانچه، تبگ، سینی، شانه گهواره، ننو، قنداق، قنداقه، تخت نوزاد، تختخواب بچه سبدحصیری، حصیر، سبد لباس سبد دستهدار، ساک، کی
قنداق کردنلغتنامه دهخداقنداق کردن . [ ق ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بستن شیرخواره را در قنداق . || بستن حوله ٔ یک پارچه ٔ تر پیرامون سینه و پهلو و پشت مبتلای به ذات الریه و ذات الجنب . (یاد